فروپاشی ملی یا ملی گرایی دموکراتیک!/سالار سیف الدینی


 

سالار سیف الدینی

پل براس یکی از نظریه پردازان سرشناس قومیت و ناسیونالیسم است که پژوهش های زیادی در خصوص مباحث مربوط به این حوزه به ویژه در کشورهای در حال توسعه انجام داده است.اثر معروف وی «قومیت و ناسیونالیسم:تئوری و مقایسه» نام دارد ،که در آن نظریه معروفش در خصوص نقش و تاثیر نخبگان در جنبش های قومی را تشریح کرده است.

 

براس که به مطالعه دقیق و موردی جوامع هند و پاکستان و نقش نخبگان قومی این کشورها در حرکت های ناحیه گرا پرداخته است می نویسد:

«هنگامی که نخبگان مخالف دولت، فاقد ابزارهای قدرت یا خشونت باشند به منظور رقابت موثر با دولت به نمادها و نمادسازی روی می آورند.اگر این نخبگان از میان گروه های قومی (اعم از فرهنگی،زبانی و مذهبی) برخاسته باشند منابع سمبولیک مورد کاربرد آنان بر مبنای اختلاف های فرهنگی،زبانی و مذهبی خواهد بود».

در واقع در نظریه پل براس پروژه «اتنو-سمبولیسم» که یکی از نظریه های مهم آنتونی. دی اسمیت است به وسیله نخبگان قومی پیش برده می شود. باین ترتیب ممکن است ابزار مبارزه برخی از نخبگان قومی با دولت بر اساس خواسته های قومی شکل بگیرد، ولی معلوم نیست که این خواست ها در میان توده مردم نیز دارای زمینه اجتماعی است یا خیر!معمولا نخبگان قومی خواسته های خود را مطالبه توده نشان می دهند و همه هنر آن ها این است که بتوانند این “قلب” را به سایرین بباوردانند.

در یادداشتی که از سوی جناب آقای بیژن حکمت در سایت ملی-مذهبی با عنوان “ملت گرایی دموکراتیک” منتشر شد و نقد آن هدف این نوشتار است، به راحتی می توان نشانه های این تاثیر پذیری را مشاهده کرد. سراسر این یادداشت مملو از مفروضه هایی است که شکل گیری آن در ذهن نویسنده احتمالا حاصل تلاش های عده ای از همین نخبگان و مساوی پنداشته شدن مطالبات آنان با مطالبات مردم نواحی می باشد.

- یکم/ ملت سازی:

جناب آقای حکمت نوشته خود را چنین آغاز می کنند: « ملت گرایی از دیدگاه من گفتمان برسازنده دولت-ملت در مرزهای سیاسی – جغرافیایی معینی است که آن را در نخستین تعریف کشور می نامیم. از این رو ملت گرایی را کشورمندی نیز می توان خواند. گفتمان و سیاست ملت سازی در دوران رضا شاه تمرکز گرا و یکسان ساز بود».

گذشته از تعریف ملی گرایی که در این فراز ذکر شده و البته می توانست شمولیت بیشتری بیابد، از فحوای کلام چنان بر می آید که

مسئله دوم تاکید آقای حکمت بر سیاست های یکسان سازانه در دوران رضاشاه می باشد. یکسان سازی یا آسیمیلاسیون معمولا بر اساس ابزارهای خشونت شکل می گیرد. آن چه در دوران رضاشاه رخ داد تشابهی با آن چه در ترکیه، ایتالیا و سایر کشورهای در بدو تشکیل دولت ملی دیده می شود ، ندارد. اتفاقا آنچه در زمان رضاه شاه رخ داد بیش از آنکه به مفهوم یکسان سازی نزدیک باشد، به مفهوم ادغام integration نزدیک تر بود.

ایشان ملت بودگی را در ایران یک پروژه دولتی می داند تا یک پروسه تاریخی. اثبات هر یک از دو گزینه ذکر شده مقدماتی را نیازمند است که ذکر آن نه در حوصله این گفتار است و نه نویسنده مقاله مورد نقد قصد پراختن به این موضوع را داشت، ولی پرسش این است که آیا می توان کسی را که ملت ایران را یک برساخته دولتی می داند، ملی گرا دانست؟ نویسنده محترم از چیزی به نام “سیاست ملت سازی در دوره رضاشاه” صحبت می کنند، در حالی که تقریبا همه نظریه پردازان ملت گرا همانند دکتر حمید احمدی و سیدجواد طباطبایی معتقدند پیش از تشکل دولت مدرن /دولت ملی در ایران پدیده ای به نام ملت وجود داشته است. این دیدگاه در چارچوب نظریه “کهن گرایی” که ادوارد شیلز و کیلفورد گریتز از داعیه داران آن در دهه های چهل و پنجاه محسوب می شدند، قابل بررسی است.

ملت ایران جز ملت های کهنی است که هویت ملی اش در دوران مدرن مورد بازتعریف قرار گرفته است و مولفه های آن تدوین و ترتیب یافته است. این بازتعریف هرگز نباید با تولید ملت یا ملت سازی اشتباه گرفته شود که مختص جوامع نو و ملت های جدید است.

با توجه به این نکته یک پرسش اصلی در خصوص گرایش نویسنده که مدعی ناسیونالیسم ایرانی به نظر می رسد، به وجود می آید و آن اینکه آیا ایشان در مفهوم دقیق کلمه “یک ناسیونالیست” هستند که در نظر دارند مدل دموکراتیک آن را پیش ببرند؟

مسئله دوم تاکید آقای حکمت بر سیاست های یکسان سازانه در دوران رضاشاه می باشد. یکسان سازی یا آسیمیلاسیون معمولا بر اساس ابزارهای خشونت شکل می گیرد. آن چه در دوران رضاشاه رخ داد تشابهی با آن چه در ترکیه، ایتالیا و سایر کشورهای در بدو تشکیل دولت ملی دیده می شود ، ندارد. اتفاقا آنچه در زمان رضاه شاه رخ داد بیش از آنکه به مفهوم یکسان سازی نزدیک باشد، به مفهوم ادغام integration  نزدیک تر بود. ضمن آن که نباید با تکفیر  مفهوم یکسان سازی هر نوع سیاست مبتنی بر آسیمیلاسیون را تقبیح کرد. تقریبا همه کشورهای جهان به ویژه در اروپا یک دوره کامل این فرایند را تجربه کرده اند و ملت های کنونی حاصل همین روند محسوب می شوند. آسیمیلاسیون به افراد جامعه کمک می کند تا بیعت ها و وفاداری های پیشاملی را کنار گذاشته هموندی آن ها در اجتماع مدرن تسهیل شود و تبدیل به شهروندان جامعه جدید شوند که با اجتماع سنتی پیشین تفاوت های اساسی دارد. نکته منفی موجود در روند یکسان سازی توام بودن آن با مقداری از خشونت  است که اندازه اش را دولت ها به انتخاب خود تعیین می کنند. به شخصه شواهد کمی از خشونت ورزی در دوران رضاشاه (علیرغم بسیاری از کاستی ها و خطاها در این دوره) سراغ دارم.

مفهوم ادغام یا انسجام نیز ارتباط محکمی با نظام های اعتقادی دارد که مرتبط با مفاهمی وحدت بخش چون هویت،امنیت،بهداشت و موفقیت های اجتماعی و معطوف به یک خیر مشترک جمعی است.میزان خشونت همسان سازی فرهنگی در دوران رضاشاه به قدری کم بود که مرز آن را با مفهوم ادغام یا انسجام که امری دموکراتیک و مثبت محسوب می شود را مغشوش می دارد.

 

ایرانی فقط یک اتحادیه بزرگ باید داشته باشد و آن اتحادیه ملت ایران است که در شکل قانونی مرکزی ظاهر می شود. تمام نیرو و تمام توانایی ملت ایران باید در قوای سه گانه مجریه و مقننه و قضاییه مرکزی تمرکز پیدا کند. آقایان روسای ایلات ما می دانیم که مردان میهن پرستی هستند و ایران را می پرستند و آن را از مردمک دیده خود بیشتر دوست دارند. بنابراین باید مواظب باشند

اما ملی گرایی متمرکزی که به مثابه یک گناه مرتکبه در دوران رضاشاه مطرح می شود، محصول شرایط زمانه بود. ملوک الطوایفی و هرج و مرجی که در پایان دوران قاجار بر کشور حکمفرما شده بود، سیاستمردان آن دوره را به اتخاذ چنین سیاسی واداشت. کمتری سیاستمداری را می توان یافت که در آن دوره از سیاست تمرکز انتقاد داشته باشد. آرمان قشر روشنفکر و ترقیخواه ایران از دوره مشروطه تا زمان رضاخان،اجرای سیاست های اداری متمرکز در کشور بود،زیرا اصولا بدون ایجاد تمرکز رسیدن به حداقلی از توسعه ناممکن می نمود.

این رویکرد (تمرکز) حتی از سوی کسانی چون سید جعفر پیشه وری که کمونیستی مومن بود، حمایت می شد. وی در دورانی که روزنامه آژیر را منتشر میکرد به شدت با ایده های سیدضیاء الدین طباطبایی که تلاش داشت به نوعی یک برنامه سیاسی مبتنی بر تمرکز زدایی اداری و سیاسی را پیش برد، مخالفت کرد و البته این مخالفت از منظر درک صحیح شرایط زمانه و شرایط ایران بود. وی در تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۲۳ در پاسخ به سیدضیاء در مقاله ای به نام چرا سیدضیاء را خائن ایران می دانم می نویسد:

«ایران باید یک دولت مستقل ملی به تمام معنا داشته باشد و سعی بکند طایفه بازی و ایل بازی را از بین ببرد. تمام افراد ملت را در زیر” یک بیرق و یک قانون تمرکز” بدهد. هر کسی بر خلاف این رفتار بکند خائن است. مردان میهن پرست هرگز به تضعیف کشور خود اقدام نمی کنند و هیچ وقت راضی نمی شوند بر خلاف قوانین کشور خود رفتار نموده و هم میهنان خود را آزار بدهند و مرکزیت کشور خود را متزلزل سازند. مردان شرافتمند از بالای سر کشور خود با بیگانگان رابطه نمی زنند. در خطرناک ترین موقع ها بر علیه دولت مرکزی بر نمی خیزند و برای احقاق حقوق مشروع یا ادعاهای نامشروع خود از راه دزدی و غارتگری و شورش و بلوا اقدام نمی کنند. ارتجاع بین المللی از وحدت ایران خوشش نمی آید و سعی می کند در پیکر ایران دولت های کوچک به وجود بیاورد» (پیشه وری،۲۱ آذر ۱۳۲۳، شماره ۲۲۴ آژیر، تصویر مقاله به پیوست).

پیشه وری از مخالفان سر سخت سیدضیاء به شمار می رفت و یکی از دلایل مخالفت اش با او استفاده ابزاری سیدضیاء از تفاوت های فرهنگی برای رسیدن به قدرت بود(هر چند بعد از یک سال این رابطه وارونه شد و پیشه وری جای سیدضیاء و سیدضیاء جای پیشه وری و آژیر را گرفت).

او با طرح شعارهایی مانند اتحادیه ایلات و عشایر و ممالک متحده ایران ، به زعم پیشه وری «شعارهای تاریکی را مطرح می کرد، زیرا نه تنها نفعی برای ایران ندارد بلکه از این شعار و تبلیغات مربوط به آن فقط عناصر ملوک الطوایفی استفاده خواهند کرد و در نتیجه “مرکزیت” بلکه وحدت و یگانگی ملی متزلزل خواهد گردید.»

پیشه وری در خصوص بر هم زدن تمرکز اداری کشور خطاب به سیدضیاء نوشت:

«ایرانی فقط یک اتحادیه بزرگ باید داشته باشد و آن اتحادیه ملت ایران است که در شکل قانونی مرکزی ظاهر می شود. تمام نیرو و تمام توانایی ملت ایران باید در قوای سه گانه مجریه و مقننه و قضاییه مرکزی تمرکز پیدا کند. آقایان روسای ایلات ما می دانیم که مردان میهن پرستی هستند و ایران را می پرستند و آن را از مردمک دیده خود بیشتر دوست دارند. بنابراین باید مواظب باشند...» (روز نامه آژیر،شماره ۱۷۹، تصویر مقاله به پیوست).

افزون بر این حرکت تمرکزخواهانه دولت مدرن در ایران از سوی بسیاری از نظریه پردازان امروزی نیز مورد تایید است. دکتر مرتضی مردیها در این خصوص در یک مصاحبه می گوید:

«واگرایی پدیده ای غریزی است و حرکت کردن در خلاف واگرایی یک امر متمدنانه. مگر در جاهای که به حوزه خصوصی و انتخاب شخصی بر می گردد. عملیاتی که رضاشاه انجام داد یک حرکت توسعه ای بود. چون ایران در شرایطی قرار داشت که هر کس میل داشت در هر نقطه می خواست سلاح داشته باشد و مستقل زندگی کند. از نظر خود آنها این میل به استقلال و آزادی بود اما از دید حکومت توسعه گرا و روشنفکران نظریه پرداز، یک امر غریزی عقب مانده…. این یک حرکت پیش رونده است،حرکت خلاف طبع و غریزه انسان است. طبع و غریزه ای که از منظر توسعه و امنیت خسارت آفرین است و ناشی از چیزهایی مثل حسادت و رقابت غیر دور اندیشانه… اگر مقاومتی جدی در برابر این صورت گرفت به نظر من باید از زور استفاده نمود »(گفتگو با فصلنامه روژف، تابستان ۱۳۸۷).

 

پیشه وری در ۲۱ آذر ۱۳۲۳ می نویسد: مردان شرافتمند از بالای سر کشور خود با بیگانگان رابطه نمی زنند. در خطرناک ترین موقع ها بر علیه دولت مرکزی بر نمی خیزند و برای احقاق حقوق مشروع یا ادعاهای نامشروع خود از راه دزدی و غارتگری و شورش و بلوا اقدام نمی کنند. ارتجاع بین المللی از وحدت ایران خوشش نمی آید و سعی می کند در پیکر ایران دولت های کوچک به وجود بیاورد

نشانه های زیادی وجود دارد که تمرکز دولتی و اداری و سیاسی یکی از دستاورهای مهم دولت مدرن در ایران بود، دستاوردی که ارزش زیادی داشت و قابل انکار نیست. با این ، آقای حکمت در طول مقاله اصرار زیادی بر تقبیح تمرکز سیاسی در ایران دارند و سعی می کنند از ملی گرایی گذشته ایرانی یک تصویر سیاه و تاریک ارائه دهند.

-         دوم/ ممنوعیت های زبانی و سایر سیاست های فرهنگی:

یکی دیگر از مسائل تکراری که در این نوشته به شدت مطرح شده و بر آن صحه گذاشته شده است مسئله ممنوعیت زبان های محلی در دوران رضاشاه است. وی می نویسد:

«ولی گفتمان و سیاست یکسان سازی که در ممنوع کردن انتشار کتاب و نشریه و آموزش زبانهای دیگر رایج در ایران و تغییر نام بسیاری از شهرها تبلور یافت، ارتباط مستقیمی با نظام استبدادی نداشت و ناشی از گفتمان یکسان سازی بود که بر ملت سازی ایرانی حاکم شده بود».

گذشته از ایرادات معرفت شناسانه ای که برای این فراز می توان متصور بود (مانند گفتمان، تلقی کردن فرآیند یکسان سازی و طرح دیگر باره مسئله ملت سازی) سخن گفتن از ممنوعیت انتشار کتاب و مجله و آموزش زبان های دیگر و اغراق در خصوص تغییر نام ها از ایرادات مهم این بخش از مقدمه و توصیف مقاله آقای حکمت است.

بدرستی دانسته نیست که به موجب کدام قانون یا مصوبه استفاده از زبان های دیگر در زمان رضاشاه ممنوع اعلام شده بود! اصولا باید پرسید آیا در دوره پیشا رضاشاهی در ایران زبان های محلی در حال تدریس بود؟ و آیا مصبوعات محلی به زبانی جز فارسی منتشر می شد که با به قدرت رسیدن رضاشاه ممنوعیتی بر آن تحمیل شده باشد؟ آیا این حقیقت که در دوران قاجار حتی یک کتاب ترکی یا کردی یا … منتشر نشده است را نیز باید به حساب رضاشاه گذاشت؟ جناب آقای حکمت بحث را به نحوی پیش می برند که گویی پیش از رضاشاه زبان های محلی در حال تدریس و اشاعه نظام مند در سازمان آموزشی کشور بود! ایشان ادعاهای سست و غیرقابل اثبات گروه تجزیه طلب را بدون اندیشه و تامل کافی در یادداشت و تز خود مطرح کرده اند و هیچ توجهی به واقعیت های تاریخی نکرده اند. گویی وصف دموکراتیک با پذیرش بخشی از گفتمان و استفاده از ادبیات گروه های تروریستی و بنیادگرای قومی که خود بزرگ ترین مانع توسعه و خصم دموکراسی هستند،میسر است!

ایشان در ادامه در همین خصوص می نویسند:

« کاربرد زبان فارسی بعنوان زبان سراسری برای پدران مشروطه چنان بدیهی بود که در قانون اساسی سخنی از زبان رسمی نمی رود و در هیچیک اصول این قانون ممنوعیتی برای بکاربردن و آموزش زبانهای دیگر دیده نمی شود. از این دیدگاه منع آموزش و نشر زبان های غیر فارسی در دوران رضا شاه خلاف روح و نص قانون اساسی بود همانطور عدم اجرای قانون شوراها غیر قانونی بود».

البته در ابتدای عبارت به درستی به مسئله مهمی اشاره رفته که است نویسنده این سطور نیز قبلا در مطلب دیگری بدان پرداخته و آن را نشانه دغدغه نبودن مسئله زبان های محلی برای جامعه عصر مشروطه دانسته بود و جناب آقای خوبروی پاک پیش از همه به این واقعیت طی یک گفتگو اشاره داشته اند. در واقع تا پیش از ورود عنصر خارجی به مسئله اقوام بعد از شهریور ۱۳۲۰ و  مسئله فرقه دموکرات پیشه وری و قاضی محمد، چنین چیزی در ایران چندان تبلور بیرونی نداشته است. در بخش دوم این عبارت آقای حکمت سعی کرده است از “مفهوم” قانون، مفهوم مخالف اخذ کند، که در حقوق امری محال و مانند قیاس گرفتن از استنثنائات ممنوع است. به این صورت که از عدم اشاره به رسمیت یک زبان مشخص در قانون اساسی و تحریر همان قانون به زبان فارسی استباط می شود که زبان رسمی کشور فارسی است، (در غیر این صورت می بابیست سند قانون اساسی کشور به زبان های بیشتری نوشته می شد) که این خود یک استنباط حقوقی است،ولی از عدم اشاره به هیچ نمی توان،استنباط قانون کرد(حداکثر می توان اباحه را کشف کرد). زیرا اگر قانونگذار استفاده از زبان های دیگری را به صورت رسمی تجویز می نمود،ملزم بود همان قانون را به زبان های مشخصی انتشار دهد که هر یک سندیت داشت. این بیان که: “منع نشر و آموزش زبان های غیر فارسی در دوران رضاشاه خلاف روح و نص قانون اسای بود…” نیز به کلی فاقد معنی است. زیرا نص قانونی همانی است که در متن قانون به روشنی ذکر شده است،در حالی که خود جناب حکمت در سطر قبلی اشاره کرده است که توجهی به مسئله زبان در قانون اساسی نرفته است. با این حال معلوم نیست در تز ایشان چگونه از نصی که وجود ندارد سرپیچی شده است. بنابراین از سکوت قانونگذار مشروطه در خصوص زبان ها نمی توان قانون استخراج و دولت ایران را به عدم رعایت آن متهم نمود.

- سوم/ عدم تمرکز اداری و واحدهای محلی:

جناب آقای حکمت در بخش اصلی یادداشت خود می نویسند:

« سیاست متکی بر توزیع مسئولیت‌ها و عدم تمرکز قدرت، در چهارچوب تمامیت ارضی و اولویت مصالح ملی هـمراه با احقاق حقوق اقلیت‌های قومی، هـمبستگی ملی ایرانیان را ریشه دارتر می سازد و عامل تثبیت و تضمین حاکمیت ملی خواهد بود.ما میتوانیم با الهام از قانون انجمن ها مصوب ۲۲ اردیبهشت۱۲۸۶ و تجربه اخیر در جمهوری اسلامی و منطبق ساختن شان با شرایط امروزی، با ایجاد شوراهای شهر واستان، “اختیارات گسترده ای” برای واحد های محلی در زمینه اداری، اقتصادی و فرهنگی در نظر بگیریم.  در مورد زبان، با تایید فارسی بعنوان زبان ارتباط سراسری، آموزش اجباری آن را در مسئولیت دولت مرکزی قرار دهیم و اختیار آموزش زبان مادری و “آموزش به زبان مادری” را به واحد های محلی واگذار کنیم. واحد های محلی می توانند با استفاده از در آمدهای شهری یا استانی و با کمک بودجه دولت مرکزی اگر خواستند آموزش دو زبانه را در سطوحی از تحصیلات یا در تمام سطوح به پیش برند… نکته دیگری که باید مورد تعمق قرار گیرد اینست که در ایران، امروز شهرهای بزرگ با اختلاط گروهای زبانی و مذهبی مختلف مراکز اصلی تمرکز جمعیت و تولید و تجارت هستند. استان ها هم در حقیقت به گرد این شهرهای بزرگ شکل گرفته اند. از این رو باید توجه داشت که تمرکز زدایی و اختیارات محلی تا حدود زیادی به “خودمدیری” شهرها از یکسو و تقسیم اختیارات در خود شهر و دمکراسی درون شهری از سوی دیگر باز می گردد. به عنوان مثال آموزش زبان مادری یا آموزش ب زبان مادری همان قدر در تهران مطرح است که در آذربایجان و کردستان.»

در این فرازها آقای حکمت تحت نام “ملی گرایی دموکراتیک” در چنان ورطه خطرناک و مهیبی افتاده است که هر آینه تحقق آن ایران را به

اگر قرار باشد روزی سند یا قانون در خصوص زبان ها و گویش های زیبای ایرانی تنظیم شود، الگوی مناسب برای شناسایی یک حق، نه زبان مادری بلکه زبان محلی است. به این معنی که شاید بتوان گفت آموزش زبان محلی به شهروندان جامعه به صورت انتخابی حق آن هاست. اگر به جای زبان محلی از زبان مادری استفاده شود، در این صورت در خارج از محل و دایره زبان محلی نیز برای افراد حقی تولید می شود.

سوی خشونت های قومی بی سابقه ای پیش خواهد برد. ادعاهای نویسنده حتی از دعوی گروه های بنیادگرای قومی نیز فراتر رفته و وارد مقوله هایی چون “آموزش به زبان مادری” به جای آموزش زبان مادری،اختیارات بسیار گسترده در حوزه فرهنگ،اقتصاد و اداره بر اساس خطوط قومی،خودمدیری یا خود مختاری،آموزش زبان های محلی در تهران و …. شده است.  اوج سخنان خطرناک ایشان زمانی است که از خودمدیری (واژه ای که دکتر خوبروی پاک به جای خودمختاری پیشنهاد کرده است) و تقسیم منافع و منابع بر اساس خطوط قومی صحبت نموده اند.

“به عنوان مثال آموزش زبان مادری یا اموزش بزبان مادری همانقدر در تهران مطرح است که در آذربایجان و کردستان “

بسیاری از سازمان های بنیادگرایی قومی هنوز جرات چنین پیشنهادی را (آموزش به زبان مادری) آن هم در کلان شهری چون تهران (که لابد با تقسیم انسان ها به قومیت ها همراه خواهد شد)به خود راه نداده اند، آنگاه چنین سخنانی تحت لوای ملی گرایی به جامعه تزریق می شود، راهی که آقای حکمت در پی آن هستند، به نیجریه و پاکستان و سودان ختم می شود نه یک جامعه دموکرات. “فدرالیسم قومی” بر اساس پنج منطقه اتنیکی آرزوی همه گروه های تروریستی و بنیادگرایان قومی است، بر این اساس خط ممیز گروهی که آقای حکمت برای آن تز سیاسی تنظیم می کند (ظاهرا جمهوری خواهان ملی) با پژاک و … در کجاست؟

از دیگر سو هیچکدام از پیشنهادهای خطرناکی که از سوی نویسنده مطرح شده است تقریبا در هیچ کشوری اجرا نشده است. برای مثال در فرانسه(به موجب اصل سوم قانون اساسی) و ایالات متحده با وجود تعدد زبان ها تنها یک زبان در قانون و عمل وجود دارد. البته ناگفته نماند که نیجریه قبلا راه ترسیمی آقای حکمت را بر اساس درونمایه ملی گرایی دموکراتیک! پیموده است،و نتیجه آن شد که یکی از توسعه یافته ترین کشورهای افریقا، بر اثر منازعات قومی به ورطه جنگ داخلی و پس رفت افتاد.

از دید آقای حکمت زبان فارسی نه سرمایه فرهنگی  است، نه زبان ملی ایرانیان، بلکه سد مزاحمی است که تنها جنبه ارتباطی دارد نه بیشتر و حتی در پایتخت اداری نیز حق حضور ندارد و باید به پای زبان های محلی قربان شود.

- چهارم/  از زبان محلی تا زبان مادری:

اگر قرار باشد روزی سند یا قانون در خصوص زبان ها و گویش های زیبای ایرانی تنظیم شود، الگوی مناسب برای شناسایی یک حق، نه زبان مادری بلکه زبان محلی است. به این معنی که شاید بتوان گفت آموزش زبان محلی به شهروندان جامعه به صورت انتخابی حق آن هاست. اگر به جای زبان محلی از زبان مادری استفاده شود، در این صورت در خارج از محل و دایره زبان محلی نیز برای افراد حقی تولید می شود. برای نمونه ممکن است یک فرد آذری زبان در هرمزگان با استناد به حق آموزش زبان مادری خواستار دایر شدن کلاسی در مدرسه به همین منظور گردد،اما اگر از اصطلاح زبان محلی استفاده شود،افراد واجد حق تنها در حوزه زبان محلی، اجازه استناد و اعمال حق را دارا خواهند شد.

این خصوص در این بخش از نوشتار آقای حکمت دو مشکل عمده به چشم می خورد. یکی آن که دو مفهوم آموزش به زبان مادری و آموزش زبان مادری را از هم تفکیک نشده و دیگر آنکه از اصطلاح زبان مادری به جای زبان محلی بهره برده شده است.

- پنجم/ سیاست های فرهنگی رضا شاه و تاریخ:

آقای حکمت در ادامه پذیرش و کاربرد ادبیات قوم گرایانه در خصوص سیاست های فرهنگی در دوران رضاشاه می نویسند:

«از سوی دیگر تکیه یکجانبه بر ایران پیش از اسلام بعنوان مهمترین پیشینه تاریخی ما و “یافتن تبار آریایی” برای ایرانیان امروز، بدون تردید در میان بسیاری از ما باعث پیدایش نوعی عرب و ترک ستیزی شده است که باید برای زدودن آن مبارزه کرد»

ادعای تکیه صرف بر تاریخ ایران باستان در دوران رضاشاهی هر چند رنگی از حقیقت دارد اما تا اندازه زیادی در خصوص آن اغراق شده است. با یک بررسی و تحلیل محتوای ساده در خصوص کتاب های درسی زمان رضاشاه می توان به میزان تاکیدها پی برد. با بررسی این کتاب های درسی متوجه خواهیم شد که تکیه بر تاریخ باستان،در حد معقول و متعارف آن بوده است و از اندازه خود تجاوز نکرده است. در مقابل ایجاد تاسیس بناهای بزرگ و شکوهمند برای شاعران و عارفان بزرگ دوران پس از اسلام مانند حافظ،سعدی،خیام،عطار،پورسینا و… نیز از اقدامات دوران رضاشاه است که در قالب باستان  گرایی نمی گنجد.

مسئله این است که در این دوره از تاریخ ما در میان روشنفکران نیز گرایش شدیدی به تاریخ این دوره وجود داشت که ارتباطی به سیاست های دولتی ندارد. برای نمونه صادق هدایت،بزرگ علوی،میرزاده عشقی،فرخی یزدی،بهار و… در داستان ها و اشعار خود مضامینی در ارتباط با ایران باستان را وارد کردند و طرفه آن که بیشتر این روشنفکران در زمره مخالفان رضاشاه محسوب می شوند،اتفاقا کارگزاران و روشنفکران نزدیک به رضاشاه مانند فروغی،تقی زاده،داور،محمود افشار،تیمورتاش و… به مراتب کمتر از روشنفکران مخالف وی به باستان گرایی تعلق خاطر داشتند و بیشتر عملگرا بودند و تلاش خود را بر نوسازی و توسعه متمرکز کرده بودند.

ولی به هر حال تاریخ باستان نیز مانند تاریخ دوران پس از اسلام بخشی از فرهنگ و تاریخ ایرانیان است ولی ظاهرا در ملی گرایی دموکراتیک آقای حکمت پدیده ای به نام هویت ملی غایب است، زیرا با انکار تاریخ گذشته و زدودن و مبارزه با تاریخ یک ملت، هویت ملی آن نیز نابود می شود. این هم احتمالا از ویژگی های شگفت انگیز ملی گرایی ایشان است!

- ششم/ پیامدها:

در جامعه ای که هنوز منازعه قومی تجربه نشده است و اقوام و فرهنگ های مختلف آن همواره در کنار هم در آرامش زندگی کرده اند و حس غیریت در میان آن ها حاکم نبوده است، سخن گفتن از تقسیم منابع و منافع بر اساس ریشه های قومی افراد چه پیامدهایی می تواند داشته باشد؟ پرسش این است که آیا وظیفه سیاست شکافتن ریشه ها و بیرون کشیدن ریشه قومی انسان ها است؟ آیا این مسائل نباید در حوزه خصوصی و شخصی افراد باقی بماند و عضویت در جامعه شهروندی معیار و مبنای حق و تکلیف شمرده شود؟

راه حل های ارائه شده از سوی این نویسنده هیچگاه در هیچ جامعه ای به محک تجربه گذاشته نشده است. مطرح کردن خودمختاری یا خودمدیری شهرها از عجیب ترین و شگفت ترین راه حل های ممکن در جهان برای مشکلات سطحی و پیش پا افتاده است. خود نویسنده در مقاله اش تصریح می کند که گرایش های افراطی قومی جز در بین بیکاران و قشر پایین جامعه رایج نیست با این وجود دانسته نیست چرا برای مشکلی در این سطح راه حل هایی به این نحو پیچیده ارائه می کند. ایشان توجه ندارد که رقابت بر سر کسب منابع و منافع بیشتر در آینده خود زمینه ساز منازعه و شکاف قومی می شود و در واقع ایشان برای تجزیه ایران راه حل صادر کرده اند نه برای کمک به ملی گرایی !

- هفتم/ چرا ملی گرایی دموکراتیک:

در این که ناسیونالیسم ایرانی مانند هر ناسیونالیسم دیگری به بازتعریف و بازتولید نیاز دارد شکی نیست.گفتمان های موجود در درون پارادایم ملی گرایی ما به نو شدن نیازمند است.

 

زمانیکه ساختار دولت ها ضعیف باشد احتمال دارد که ناسیونالیسم بر اساس تمایزات قومی باشد نه بر اساس این عقیده که تمام افراد یک کشور مستحق حقوق و مزایای مساوی هستند. همانگونه که اشنایدر توضیح می دهد ناسیونالیسم مدنی به واسطه ماهیتش مبنی بر حقوق یکسان شهروندی و جهانی درون یک قلمرو وابسته به چارچوب قانونی است که متضمن حقوق و نهادهای موثر و واقعی است که بر اعطای آزادی اظهار عقیده مردم وضع و تاسیس شده...

زمانیکه ساختار دولت ها ضعیف باشد احتمال دارد که ناسیونالیسم بر اساس تمایزات قومی باشد نه بر اساس این عقیده که تمام افراد یک کشور مستحق حقوق و مزایای مساوی هستند. همانگونه که اشنایدر توضیح می دهد ناسیونالیسم مدنی به واسطه ماهیتش مبنی بر حقوق یکسان شهروندی و جهانی درون یک قلمرو وابسته به چارچوب قانونی است که متضمن حقوق و نهادهای موثر و واقعی است که بر اعطای آزادی اظهار عقیده مردم وضع و تاسیس شده…

در مقابل ناسیونالیسم قومی وابسته به نهادها نیست بلکه وابسته به فرهنگ است،بنابراین جای تعجب نیست که در جوامعی که جایگاه دولت تضعیف شده است و نهادها ناتوان اند جریان های ناسیونالیسم قومی بروز می یابد. در ایران نیز به علت عدم حمایت دولت از ناسیونالیسم (دولت در ایران از تمامیت ارضی و حاکمیت ملی دفاع می کند ولی به نظر می رسد ببر اساس گفتمان رسمی، خود را ملزم به حمایت از ملی گرایی نمی داند) ،ناسیونالیسم ایرانی به سوی قومی شدن حرکت کرده است.

یکی از ضعف ها و آسیب های ناسیونالیسم ایرانی همین موضوع است. ناسیونالیسم ایرانی در غیبت حمایت دولت تا اندازه ای و در برخی از حوزه ها ethno-cultural شده است و انتظار می رود در آینده نیز بر میزان آن افزوده شود و از ماهیت مدنی یا civic  فاصله بگیرد. ناسیونالیسم مدنی را حس تعلق به ملتی واحد بر اساس تعریف تابعیت و شهروندی در یک کشور ملی یا دولت- ملت دانسته اند. در حالی که ناسیونالیسم قومی بر اساس باور ذهنی بر افسانه نیاکان مشترک و پیوندهای خونی استوار است. تشریح چگونگی امکان یا امتناع چرخش از ناسیونالیسم قومی به مدنی جستاری طولانی می طلبد که بحث این گفتار نیست و می تواند در نوشتاری مستقل موضوع شود، اما آن چه جامعه نیازمند است از دید نگارنده این مسئله است.

“ناسیونالیسم مدنی” در داخل خود دموکراسی را نیز به همراه دارد و عنوان علمی تری و شناخته شده تری است. در صورتی که اصطلاح ناسیونالیسم دموکراتیک بیشتر به یک صفت و موصوف ماننده است و بسیار کلی است. ناسیونالیسم محافظه کار، ناسیونالیسم مدنی، ناسیونالیسم ضد استعمار، ناسیونالیسم لیبرال و… هر یک تا اندازه زیادی دموکراتیک هستند. بنابراین با صَرف اصطلاح ناسیونالیسم دموکراتیک ممکن است هر یک از انواع بالا به ذهن متبادر شود.

متاسفانه روح حاکم بر مقاله آقای حکمت سیاه نمایی از گذشته و انواع دیگر ناسیونالیسم جاری در کشور و فدا کردن واقعیت های تاریخی و حیثیت دولت ایران، به خاطر بدیل سازی جدیدی است که ظاهرا قرار است تحت عنوان ملی گرایی دموکراتیک ارائه شود.

- هشتم/ راهکارها:

ملی گرایی دموکراتیک یا مدنی یا لیبرال ضمن پایبندی به اصول دموکراسی باید اسناد جهانشمول حقوق بشری از جمله منشور، بیانیه و میثاقین پیوست (میثاق حقوق فرهنگی اجتماعی و میثاق حقوق مدنی و سیاسی) را تایید و رعایت نماید. طبق این اسناد این “افراد” هستند که واجد حق می باشند. هیچ گروهی جز ملت ها در اسناد سازمان ملل متحد به رسمیت شناخته نشده اند. تنها “افراد” گروه ها هستند که موضوع حق اند. بنابراین بهتر بود آقای بیژن حکمت در مدل جدید خود به حقوق بشر و روح و فلسفه حاکم بر آن نیز دقت می نمودند و منابع و منافع را میان گروه های قومی تقسیم نمی کردند.

پل براس معتقد است وابستگی های قومی به بخش “غیر عقلانی” شخصیت بشر تعلق دارد و بدین ترتیب به طور بالقوه ویرانگر “جامعه مدنی” است و به دلیل جنبه های به شدت عاطفی، خطری برای آن به شمار می ورد. جناب حکمت با بیرون کشیدن ریشه های قومی و غریزی، ضربه سختی به عقلانیت،جامعه مدنی و انسجام ملی وارد می کنند که تبعات آن در آینده دامن گیر حاکمیت ملی خواهد شد.

فردی کردن،شخصی کردن و خصوصی کردن امری قومی از راه حل های ممکنی است که می تواند مد نظر قرار گیرد. مسئله زبان های محلی در زمره حقوق فردی و شهروندی است و افراد می توانند با دایر کردن بنیادهای خصوصی و به هزینه خود به صورت گسترده به آموزش و یادگیری هر زبانی که مایل هستند بپردازند. دولت نیز با افراد طرف است و در صورت مطالبه افراد ممکن است بتواند واحدهای درسی رایگان و انتخابی را در مدارس یا دانشگاه ها هر محل جهت آموزش زبان محلی همان شهر یا استان (و نه چیز دیگر)دایر نماید.

ولی آن چه که آقای حکمت به ما پیشنهاد می دهند چندفرهنگ گرایی افراطی و افسار گسیخته است. از چندفرهنگ گرایی راهی به سوی توسعه و دموکراسی و به ویژه ملی گرایی نیست. در ایران تنها یک ملت وجود خواهد داشت که زبان ملی و رسمی آن فارسی است و افراد اگر خوستار بهره مندی از شهروندی و تابعیت ایران اند باید وفاداری خود را به ارزش ها و اصول ملی نشان دهند.سایر زبان های ایرانی نیز دارایی اضافی این فرهنگ به شمار می روند و می توانند از سوی دولت در یک فرهنگستان واحد مانند زبان های ایرانی به جای زبان فارسی مورد حمایت قرار گیرند. اما تقسیم شهروندان ایرانی بر اساس قومیت آن هم به واسطه زبان امری است که هم با دموکراسی لیبرال منافات دارد هم با ناسیونالیسم ایرانی و هم با حقوق بشر.

 

 

 

اشتراک مطلب با دوستان :
  1. مقاله بسیار عالمانه از نظر تئوریک و بسیار واقعگرایانه از نظر درک واقعیت های اجتماعی و تاریخی ایران است. ایشان به دیدگاه ساده انگارانه ای پاسخ داده است که درک درستی از مسائل ملی و قومی ایران نداشته و فقط بر شنیده ها و ذهنیت بر امده از گفتمان رایج عوام گرایانه گروههای سیاسی چپ نا شی می شود. متاسفانه بسیاری از طرفداران جریان ملی- مذهبی ( که بیشتر دیدگاههای مذهبی دارند تا ملی) نیز تحت تاثیر این جریان قرار گرفته و بدون مطالعه به ارائه نظرات ارمانگرایانه می پردازند. البته در میان اندیشمندان ملی مذهبی افرادی چون شریعتی و سحابی و .. بینش تاریخی و عمیق تری نسبت به مسائل ملی و هویت ملی ایرانی داشتند.

  2. با سلام- بله درسته رضاخان دیکتاتور و مستبد ولی من نمی دانم چرا هر کسی می خواهد کاری بکند یا حرفی بزند همه کاسه کوزه ها را سر رضاخان می شکند. اصلا این اقای ملی مذهبی یک مسائلی را به رضاخان نسبت داده و اصلن خودش فکر نکرده که ایا ممکن است یا خیر. جای تعجب دارد

  3. هر کسی ادعا می کند زبان کردی یا هر زبان دیگری در ایران ممنوع است این خبر را به بیند:

    مدرسین آموزشکده ی زبان کردی تجلیل شدند
    بوکان ــ طی مراسمی به بهانه دیدار نوروزی، ازمدرسین آموزشکده ی زبان کردی و ادبیات کودکان ادب در بوکان تجلیل شد.
    فوزیه سلطان بیگی، کردستان ملامحمودی، سوسن حسن زاده، رحمان جوان، سیامند بخت آذر مدرسین دوره های کردی و لیلا صالحی مدرس ادبیات کودکان ۶ نفری هستند که ازسوی مسئول موسسه آموزشی و فرهنگی ادب تجلیل شدند.
    این مراسم با حضور نویسندگان، شعرا، ادبا وهنرمندان در محل موسسه فرهنگی و آموزشی ادب برگزارشد.
    دراین مراسم مصطفی ایلخانی زاده مدیرمسئول موسسه آموزشی و فرهنگی ادب به تشریح عملکرد سال گذشته این موسسه پرداخت و سپس خالد عنایتی نویسنده و شاعرمطرح بوکانی مقاله ای پیرامون منظومه سیدوان قرائت کرد.
    دربخش بعدی این مراسم محمد باوردی مقدم(رزگار)، رسول چوپانی(شوانه) و خالد عسکری اشعاری از آثار خود را برای حاضرین قرائت کردند.
    دربخش دیگری ازاین مراسم رحیم مام محمدی با اجرای حیران و مقام اصیل کردی به هنرنمایی پرداخت که مورد توجه حاضرین قرارگرفت.
    دراین مراسم همچنین شاعرسرشناس بوکانی محمد سعید نجاری(ئاسو)، صلاح نیساری وایرج ناهید نیز حضورداشتند.
    کد مطلب: ۲۴۲۷۶ | تاریخ: ۱۳۹۱/۱/۴ | ساعت: ۱۱ : ۳۷

    http://kurdpress.com/Fa/NSite/FullStory/News/?Id=24276#Title=%09%09%09%09%09%09%09%09مدرسین آموزشکده ی زبان کردی تجلیل شدند%۰A%09%09%09%09%09%09%09

  4. مقاله سالار سیف الدینی مثل همیشه محققانه و دلسوزانه و متکی بر اندیشه های ژرف ناسیو نالیستی میباشد . دغدغه خاطر یک میهن پرست از نوع او با قلم زنی های یک نویسنده ملی – مذهبی را میتوان درک کرد . کسانی که برای مردم سالاری دینی خواب راحت ندارند قادر به درک ” هویت ملی ” نبوده و نیستند . آنان از حوزه اندیشه دینی گام در فضای دولتی گذاردند و سیاست را با عینک جهان شمول دینی مشاهده میکنند … جدا کردن برخی از انها به صرف ان که با دولت جمهوری اسلامی مخالف بوده اند نیز مشگلی را حل نمیکند .

  5. آقای حکمت ملی مذهبی نیستند. کمی در مورد ایشان بی انصافی می کنید.

  6. مطلب نویسنده خوب و علمی بود.بنظرمی رسد که نویسنده ی گرامی از تمایز میان دو برداشت از ناسیونالیسم قومی در فرهنگ سیاسی ایران غفلت کرده است و یا شاید زمینه ی مناسبی در اینجا نداشته است تا آنرا توضیح دهد.از آنجایی که مفهوم اصطلاح قوم در ایران مغشوش و آشفته و نامتعین است لذا در اطلاق ناسیونالیسم قومی بر مصداق مشخص دچار مشکل تیوریک خواهیم شد و از نقد محتوا بر اساس تعاریف صحیح و روشن به نقد برداشت ساری و شایع در خواهیم افتاد.برای نویسنده آرزوی موفقیت دارم
    اما اقای منوچهر یزدی که در ذیل مطلب پیام گذاشته و خواسته خودرا در موفقیت مقاله سهیم کند متوجه ظرافت نقد بر اساس احترام و در چارچوب تیوریها و خارج از مسر انگ و هتک نشده است.آقای یزدی چرا”کسانی که برای مردم سالاری دینی خواب راحت ندارند قادر به درک ” هویت ملی ” نبوده و نیستند”؟ومنظورتان از این گفته عالمانه!” آنان از حوزه اندیشه دینی گام در فضای دولتی گذاردند و سیاست را با عینک جهان شمول دینی مشاهده میکنند “چیست؟عینک جهان شمول دینی یعنی چه؟
    در ضمن اقای حکمت ملی مذهبی نیست.برای نظرات ملی مذهبی ها نقدهای می توان آورد که از جنس مطالب شما نیست

  7. من هم با آقای سینا موافق هستم. مقاله خوب واز موضع مناسب بود. البته نباید فراموش کرد که مقاله حکمت هم نکات خوب و مثبتی داشت و نباید به خاطر برخی لغزشها همه مقاله را به یک چوب راند. اما ایکاش این مسائل بهانه ای نمی شد در دست عده ای برای کوبیدن یک جریان مشخص. من خودم خیلی انتقاد به ملی مذهبی ها دارم و این جریان را هم قبول نمی کنم اما این مسئله دلیل نمی شود در هر فرصتی انتقادات را مطرح کرد. بله مقاله اقای حکمت در سایت ملی مذهبی ها درج شد ولی لزوما بیانگر دیدگاه آنها نیست. شاید عده ای در میان ملی مذهبی ها هم باشد که نگرش های خیلی زیان باری در این خصوص داشته باشند و آن در جای خود قابل طرح و ایراد است اما اجازه بدهیم این مسائل نخست به صورت رسمی بیان شود بعدا. چون با این حملاتی که می شود ممکن است در آینده ملی مذهبی ها را به صورت ناخواسته درهمین موضعی که اکنون ندارند قرار دهید. با تشکر

  8. این نوشتار پاسخی اندیشمندانه و سنجیده بود. امیدوارم همیشه سربلند و سرافراز باشید. ضمنن بد نیست اینان که ایرانیان را به “نژادپرست” می دانند، تنها اندکی به رسانه های منطقه ای مانند کشور ترکیه و اعراب نظری بیاندازند تا جهت گیری های پانترکیستی و پان عربییستی آنان را به وضوح مشاهده کنند. ترکیه که روزی با نوروز مبارزه می کرد، چند روز پیشتر در تلویزیون دولتی اش، نوروز را عید ملی و باستانی تورکان معرفی نمود و اکنون خود را صاحب آن می داند، طرفه اینکه آقایان می گویند، اگر نوروز و مولوی و ابن سینا و نظامی و … را متعلق به ایران بدانید مرتکب نژادپرستی شده اید، و در عین حال از این تازش و جعل تاریخی ترکیه و اعراب به سادگی می گذرند و نعل وارونه می زنند. آشکار نیست باید چه کنیم تا این حضرات از ما ایرانیان رضایت باشند. فکر می کنم اگر خود را بی هویت بدانیم و آثار تمدنی خود را یکجا به حساب ترکیه و اعراب واریز کنیم آنگاه اینان از سر تقصیرمان که می خواهیم ایرانی باشیم و تعلق به هویت ملی‌مان داشته باشیم می گذرند. ظاهرن هویت ملی را پاس داشتن برای همه ملل منطقه به خصوص ترکیه و اعراب خوب است و برای ما گناه، به ما که می رسند اولتراروشنفکر می شوند. علی الظاهر باید در صف نژادپرستان ترک و عرب و انترناسیونالیست های اسلامی نوبت بگیریم تا مطلوب طبع اینان باشیم. شونیزم بد است فقط برای ما! به دیگران که رسید مطبوع می شود!
    جالب است واقعن، مولوی در بلخ به دنیا آمده، سرتاسر فارسی سروده، به ترکی گویش نمی کرده، اکنون ترکیه‌ ادعای کامل آنرا دارد، آن وقت ما شدیم نژادپرست! این هم از قضاوت حضرات روشفکران!
    امیدوارم شاد باشید.
    پاینده ایران

پاسخ دهید