تاریخ کُردهای امپراطوری عثمانی به همراه نسخه PDF

کتاب تاریخ کُردهای عثمانی دارای دو مقدمه (مقدمه‌ای از نویسنده و دیگری از مترجم) و هفت فصل و یک مؤخره و پاره‌ای تعلیقات و حواشی و ذکر منابع و فهرست می‌باشد که در ۳۲۷ صفحه تنظیم شده است. نویسندة کتاب دکتر جلیل جلیل یکی از مورخین و محققین به نام کُردهای شوروی سابق (ارمنستان) می‌باشد. وی کتاب‌های متعددی در مورد آثار فولکوریک و تاریخ کُرد و کردستان نوشته است که یکی از آثارش همین تاریخ کُردهای امپراطوری عثمانی است. چیزی که امتیاز خاصی به آثار تحقیقی، تاریخی دکتر جلیل می‌دهد، دسترسی وی به آرشیو اسناد و مدارک نظامی ـ تاریخی شوروی (سابق) می‌باشد. او تمامی وقایع و رویدادهایی را که شرح می‌دهد با استناد به مدارک و شواهد منابعی که در دست دارد، ذکر می‌کند. مثلاً برای تألیف و تدوین همین کتاب کُردهای امپراطوری عثمانی از ۱۶۴ منبع گوناگون روسی، ارمنی، کُردی و… استفاده نموده است.

هر چند عنوان کتاب «کُردهای امپراطوری عثمانی» است، ولی کتاب در مورد اوضاع کُردهای امپراطوری عثمانی از سال‌های آخر قرن هیجده و نیمة اول قرن نوزدهم میلادی می‌باشد، نه از سرآغاز تشکیل حکومت آل عثمان در آسیای صغیر تا انقراض آن و در همه جا، به جای امپراطوری عثمانی از کلمة ترکیه استفاده کرده است. شاید این یکی اشتباه مترجم باشد.پ.ج.

هفت فصل کتاب عبارتند از:

فصل اول: زندگی عشایری کُردها و یک جانشینی آنان در نیمة اول قرن نوزدهم، این فصل اشاره‌ای به زندگی عشایری کُردها و بلوچ‌نشینی آنان و عواملی که موجب یکجانشینی آنان را فراهم آورده است.

فصل دوم: اوضاع اقتصادی، اجتماعی کُردها در نیمة اول قرن ١٩.

فصل سوم: اوضاع سیاسی کردستان از آغاز قرن نوزدهم که شامل شرحی بر چگونگی تشکیل و از بین رفتن حکومت‌های محلی: ١- امارت بابان، ٢- امارت بادینان، ٣- امارت سوران، ۴- امارت حکاری، ۵- امارت بوتان می‌‌باشد.

فصل چهارم: در مورد فعالیت‌های سیاسی امیرمحمد، امیر سوران برای تشکیل حکومتی مستقل در کردستان و موفقیت‌های اوست.

فصل پنجم: در مورد لشکرکشی‌های عثمانی بر علیه میرمحمد و شکست و سرانجام کار میرمحمد معروف به میررواندوز است.

فصل ششم: در مورد قیام بدرخان برای تشکیل حکومتی مستقل در کردستان و فعالیت‌های سیاسی او و خیانت برادرزاده‌اش یزدان شیر است که منجر به شکست قیام شد.

فصل هفتم: قیام یزدان شیر در بوتان و ارتباط کُردها و روس‌ها در ‌آغاز جنگ.

 

* خلاصة فصل اول

کُردها یکی از ملل بسیار قدیمی خاورمیانه هستند. کُرد ملتی است که در طول صدها سال از اشغالگران سرکوب شده و نتوانسته است استقلال خویش را به دست آورد ولی با وجود این توانسته از فرهنگ خاص خویش پاسداری نموده و فعالیت سیاسی خویش ادامه بدهد و نقش مهمی در زندگی سیاسی خاورمیانه بازی کند.

کردستان، این سرزمین دیرین کُردها، منطقه‌ایست کوهستانی و یکی از نقاط بسیار با اهمیت و استراتژیکی در خاورمیانه می‌باشد و پل ارتباطی شرق و غرب منطقه است.

کُردها از دیرباز در این منطقه از طریق گله‌داری و کشاورزی امرار معاش نموده و می‌نمایند.

در آغاز قرن شانزدهم میلادی یعنی پس از جنگ تاریخی چالدران در سال ۱۵۱۴ میلادی سرزمین کردستان بین دو امپراطوری بزرگ ایران و عثمانی تقسیم شد. قسمت اعظم کردستان زیر سیطرة امپراطوری عثمانی درآمد و قسمت کمتر آن در دست ایران باقی ماند. درگیری برای اشغال کردستان فیمابین ایران و عثمانی تا قرن نوزدهم ادامه داشت.

اوضاع سیاسی، اقتصادی عثمانی در اواخر هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم بر چگونگی قیام‌های آزادی‌خواهانة ملل تحت تسلط امپراطوری تأثیر زیادی داشت. تشکیلات اجتماعی کُردهای امپراطوری و سایر کُردها در آن زمان براساس ارتباطات عشایری بود. این ارتباط عشایری نه تنها شامل عشایر کوچ‌رو و نیمه کوچ‌رو بود، بلکه شامل کُردهای اسکان یافته نیز می‌باشد.

پیدایش و تشکیل یک عشیره، اکثراً بر اثر عوامل سیاسی بوده و تسلط عشیره‌ای بر عشیرة دیگر موجب تغیّر و تحول عشیرة اخیر را فراهم می‌آورد. بسیار اتفاق افتاده است که تشتت و از هم پاشیدگی عشیره‌ای، موجب پیدایش و ظهور عشیرة جدیدی را فراهم آورد.

اصل و فصل پیدایش و نام‌گذاری عشایر کُرد یکسان نبوده است. گاهی اسامی عشایر از اسامی منطقه‌ای که عشیره‌ای در آن مسکن گزیده بودند گرفته شده است و زمانی نام عشیره از تشکیل دهندة عشیره گرفته شده است. تحقیق در مورد نحوه و چگونگی نامگذاری عشایر کُرد و تأمل و تعمیق در این امر یقیناً خواهد توانست پاسخگوی بسیاری از سؤالات تاریخی ملت کُرد باشد و حتی می‌تواند برای تحقیقات نژادشناسی و ارتباطات آن نیز همکاری نماید.

کُردهای ساکن در عثمانی بیشتر در مناطق جنوب و جنوب شرقی در ایالات شاره‌زور، حکاری، موصل و دیاربکر گرد آمده بودند. ایالت شاره‌زور یکی از بزرگترین ایالات کُردنشین عثمانی بود که شامل تمامی مناطق کردستان عراق می‌شد. این ایالت از شمال به موصل و حکاری و از جنوب به بغداد منتهی می‌شد. از غرب به دجله و از شرق به مناطق کردستان ایران امتداد داشت و شامل ولایت‌های کرکوک، اربیل، کویسنجاق، سلیمانی، رواندوز و حریر می‌شد.

بزرگترین عشیرة این منطقه عشیرة جاف بود. این عشیره به شیوة کوچ‌رویی زندگی می‌کردند. تابستان‌ها را با شیوه‌ای بسیار ساده به ییلاقات اطراف سنندج کوچ می‌کردند و زمستان‌ها را در اطراف رود سیروان و روستاهای منطقة شیروان به سر می‌بردند. اما در نیمة اول قرن نوزدهم تغییراتی در شیوة زندگی و قدرت عشیره‌ای، عشایر جاف پدید آمد. علت این امر تسلط کامل عثمانی بر منطقه و تهدید حدودهای بین ایران و عثمانی و… بود که منجر به اسکان یافتن بخش عظیمی از افراد این عشیره شد.

عشایر دیگر منطقه عبارت بودند از: عشایر گاواری، نورالدین، سکیر، شینگی، گلالی، بلباسی (که به گفتة گ.راولنسن G.Rawlenson از عشایر پیران، منگور و مامش تشکیل می‌شد)، آکوْ، خوشناو، شیوه‌سوری، پیره‌سه‌نی، راویندوک، ره‌واندی، سورچی، هه‌رکی، بیریکی، ایسدیری، هَیلانی، بالکی، بارزان، سلیقان، سولوک، دنبلی، حیدرانلی، شیقالی، لیدیلی، میلیانلی، شکاک، بان، چناری، حسنی، سینانی، شیخ بزنی و… اکثر این عشایر از طریق گله‌داری و کشاورزی زندگی می‌کردند.

در یکی از مناطق کوهستانی و صعب‌العبور ساسون عشایر سامانی و موری زندگی می‌کردند که آمارشان به دو هزار نفر می‌رسید. این دو عشیره جمهوری نیمه مستقلی به نام «بالانج» تشکیل داده بودند. در یکی از سندهای آرشیو آمده است. اینان بر بالای قله کوهی صعب‌العبور قله‌ای درست کرده‌اند. شاخه‌ای از رود دجله از پای این کوه عبور می‌کرد. اینها مشغول کشاورزی بودند و آشکارا به تهیه شراب و فودکا می‌پرداختند.

ایالات دیاربکر در جنوب شرقی واقع بود. اهالی و سااکنین این ایالت مرکب از کُرد و ارمنی و آشوری بود. شهر دیاربکر یکی از مراکز مهم تجاری بود. این شهر توسط امرای کُرد اداره می‌شد. ولایات: آمیدی، ترجیل، میافارقین، آتاگ، ئیکیل، چاپاخجور، بالو، چارسابخاک، چیمشکزک، سیوه‌ره‌ک، ساور، سیعرت، خازو، حصنکیف و… جزء ایالت دیاربکر بودند. میلی یکی از عشایر قدرتمند منطقة دیاربکر بود که تابستان‌ها را در ییلاقات و کوهستان‌های قراچه‌داغ به سر می‌بردند و آمارشان قریب هشتاد هزار چادر بود. عشیرة ملی دارای قلاع مخصوص به خود بودند. قلعه‌های نظیر: تیکیوران، تلچه‌ریز، چالاپ و ئیسته‌لی. تیموربیگ رئیس این عشیره دارای لقب پادشاهی بود. چهل هزار خانواة کُرد زیر فرمان این بیگ کُرد بودند. نیروی نظامی تیموربیگ عبارت بود از: هفتاد هزار سواره، که اکثرشان از کُردهای ایزدی بودند. تیموربیگ با استفاده از این موقعیت از ساکنین اطراف سرانه و مالیات می‌گرفت. پادشاه حکومتی دیاربکر بارها بر علیه این بیگ قیام کرد ولی جز شکست نصیبی نداشت.

کمی پایین‌تر از آمیدی منطقه عیسیان قرار داشت که کُردهای عشیرة بانوک در آن زندگی می‌کردند. این عشایر بارها با حاکم دیاربکر درگیر شدند. حاکم ترک دیاربکر با همکاری دو پادشاه دیگر ترک با لشکری ۴۵ هزار نفره به این منطقه حمله کرد. (سال ۱۷۸۲) ولی شکست خورد و بار دیگر در سال ۱۷۸۵ با سپاه عظیمی به این منطقه یورش آورد، که این بار هم حمله‌اش نتیجه‌ای نداشت ولی از طریق حیل گوناگون بزرگ عشیره را دعوت نموده و با ناجوانمردی او را به قتل رساندند.

ایالت ارزروم یکی از ایالت‌هایی بود که در مرز سه کشور ایران، عثمانی و روسیه قرار داشت. قلعة بایزید که جزء این ایالت بود، مقر یکی از خوانین کُرد بود. عشایر منطقه بایزید هر چند در قلمرو عثمانی به سر می‌بردند، ولی تحت نفوذ حاکم ایروان که دست نشانده ایران بود، می‌زیستند. عشیرة زیلان‌ بارها با نیروی نظامی و جنگی خود از ایران طرفداری می‌کردند و به پاس این خدمت می‌توانستند از چراگاه‌های آرارات استفاده کنند.

عشایر ایالت ارزروم در بین مرزهای ایران، عثمانی، عثمانی و روس پراکنده شده بودند. مانند عشایر جلالی، حیدرانلی و سیپکی.

عشیرة سیپکی نیمی مسلمان و نیم دیگر ایزدی بودند. این عشیره قبلاً همه ایزدی بودند ولی تحت آزار و اذیت مسلمانان گروهی از آنان بالاجبار مسلمان شده بودند.

تیره‌های یزیدی عشیرة سیپکی عبارت بودند از: میکانیلی، عیسادیزانلی، بوتیانلی، شمسکی، کیلتری، چینلی، حسینی، میرانکی، سیتورکی، بوخالی.

ایزدی‌ها که توانسته‌اند در طول تاریخ از عقاید و آیین خاص خودشان پاسداری کنند، بارها از سوی مسلمانان و مسیحیان تحت ظلم و زور قرار گرفته و بسیاری از عشایر پیرامون این عقیده ناچار مسلمان شده‌اند. مرکز آیینی کُردهای ایزدی منطقة کوهستانی سنجار (شنگار: واقع در کردستان عراق) است. این منطقه در شمال موصل واقع است. آمار این کُردها به یک میلیون نفر می‌رسید. کار اصلی آنان گله‌داری و کشاورزی بود و به علت جدایی آیین، دارای نوعی خودمختاری در امپراطوری عثمانی بودند. ایزدی‌ها در روستاهای مناطق: آمیدی، زاخو، موصل، موش، بایزید و خوشاب، دهوک، سیرت، وان و… زندگی می‌کردند.

در زمان سلطنت سلطان محمود دوم، سلیمان پاشا والی بغداد با لشکری ١۵٠ هزار نفری به مقر آیینی ایزدی‌ها (سنجار) حمله کرد ولی ایزدی‌ها با یاری امیر بادینان که مقر حکومتش آمیدی بود، این حمله را در هم شکستند.

دسته‌ای دیگر از کُردهای عثمانی که با سایر کُردها تفاو‌ت‌هایی داشتند، کُردهای دیرسیم (تونجلی) بودند. این کُردها علی‌الهی هستند. کُردهای دیرسیم از لحاظ لهجه نیز با سایر کُردها تفاوت دارند. اینها با لهجه زازائی تکلم می‌کنند. بنا به نوشتة اکثر نویسندگان و محققین کُردهای دیرسیم از این پنج تیره تشکیل می‌شدند. دیرسملی. بالابانلی، چاراکلی، شیخ حسنی و کورشِلی. در میان کُردهای دیرسیم ارامنه نیز به سر می‌بردند.

توصیف کلی مناطقی که عشایر بزرگ کُرد، در آنها به سر می‌بردند،‌ بیانگر این امر است که آن مناطق بسیار وسیع بودند. در این مناطق عشایری نیمه کوچ‌رو زندگی می‌کردند که آداب و رسوم نیاکان و نیروی جنگاوریشان را به خوبی حفظ کرده بودند. این عشایر تسلط کاملی بر زندگی سیاسی و اقتصادی منطقه داشتند. پیوند عشیره‌ای برای آنها نوعی حفاظت محسوب می‌شد و این پیوند موجب تسلط بر ساکنین آن مناطق می‌شد. اما دسایس و توطئه‌های سیاسی و اقتصادی دول عثمانی و ایران موجب از هم پاشیدگی عشایر، مخصوصاً عشایر دو سوی مرزهای مشترک شد و باعث شد که شیوة زندگی عشایری از حالت کوچ‌رویی و نیمه‌کوچ‌رویی به سوی اسکان یافتگی سوق داده شود.

 

فصل دوم: پیوندهای اجتماعی، اقتصادی کُرد در نیمه اول سدة ۱۹

تقسیمات کشوری امپراروطی عثمانی تا دهة اول سدة نوزدهم به همان شیوة دوران حکومت سلطان مراد سوم (۱۵۷۴-۱۵۹۴) باقی مانده بود. امپراطوری از ۲۶ ایالت تشکیل شده بود و مجموعاً شامل ۱۲۶ استان می‌شد و استان‌ها مجموعاً ۱۸۰۰ قضا (بخشداری) را تشکیل می‌دادند. این تقسیمات تا سال ۱۸۳۴ ادامه داشت. اما از سال ۱۸۶۴ پس از اصلاحاتی تقسیمات کشوری تغییر یافت و ولایت جای ایالت را گرفت. ولایت[۱] از ایالت بسیار بزرگتر بوده و از چند ایالت تشکیل می‌شد.

استانبول می‌خواست با توسعه دادن و زیاد کردن حوزة مناطق تحت حکومت هر یک از حکمرانان محلی بیشتر آنان را زیر تسلط خویش[۲] در آورده با وجود تمام کوشش استانبول این امر چندان عملی نشد و شیوة مرکزی حکومت تا حدودی کمافی‌سابق باقی ماند و امور مناطق در دست حکمرانان محلی بود. این اصلاحات اوضاع را وخیم‌تر کرد. چون مجری این اصلاحات کسانی بودند که به محض این‌که زمام امور را در دست می‌گرفتند، تغییرات جدیدی را در مرزهای این ولایات پدید می‌آورد. یعنی مرز ولایات با سر کار آمدن پادشاه (حکمران) جدیدی، تغییر می‌یافت و این تغییر بیشتر به نفع حکمرانی بود که به طریقی به کاخ سلطنتی ارتباط داشت.

در مناطق دور افتاده که حکمرانان دولتی قدرت را به دست می‌گرفتند، فئودال‌های کُرد نیز اندازة این حکمرانان صاحب قدرت و نفوذ بودند. در آن ایام این دو قدرت در آن اوضاع آشفته زندگی را بر مردم عادی و کشاورزان و فقرا تنگ می‌کردند.

در اواخر قرن نوزدهم شیوة فئودالی قبلی، برچیده شد. به جای فئودال‌هایی که بر اثر رشادت‌های جنگی صاحب املاک بزرگ شده بودند، نیمه فئودال‌هایی که مالک اراضی بودند، به وجود آمدند.

حکمرانان کُرد که اراضی زیادی را در اختیار داشتند و آن ملک‌هایی را که سلطان به آنها بخشیده بود به نام فرزندان خودثبت کردند. همین حکمرانان روزبروز می‌کوشیدند که مرزهای املاک و اراضیشان را توسعه بدهند. در نتیجه کار به جایی رسید که قدرت سلطان در حد حرف باقی ماند. قدرت سلطان عبارت از این بود که امرای کُرد گاهگاهی برایش هدایایی ارسال کنند و به میل خود در مواقع لزوم نیروی مسلح برای سپاه ترک بفرستید.

پ.ئی. اثیریانوف می‌نویسد: کُردها طی سالیان متمادی توانستند خود را از نفوذ و سیطرة ایران و عثمانی نجات دهند. صدها سال تا آغاز سدة نوزدهم قسمت اعظمی که از کردستان در حقیقت مستقل بود و اگر گاهی نیروی مسلح این یا آن طرف می‌فرستادند، از روی ناچاری بوده است.

اما اختلافات محلی و تجاوز به حریم یکدیگر امرای کُرد، موجب تفرقه و دورافتادگی کُردها از یکدیگر شد. سلطان هر چه می‌توانست آتش اختلاف فیمابین عشایر کُرد را شعله‌ور می‌ساخت. ولی با وجود این حکومت مرکزی تسلط چندانی بر امور داخلی کردستان نداشت.

 

* فصل سوم: اوضاع سیاسی کردستان از آغاز سدة نوزدهم

قسمت بزرگی از مناطق شرق امپراطوری عثمانی از لحاظ ارتباط سیاسی، تنها اسماً زیر سلطة سلطان عثمانی بود. در نتیجة اوضاعی که در کردستان پدید آمده بود، امرای کُرد، آنهایی‌که صدها سال بود صاحب امارت و حکمرانی بودند، جای پایشان را در کردستان محکم‌تر کردند.

در آغاز قرن نوزدهم چند امارت بزرگ کردنشین در کردستان به وجود آمدند: در جنوب، در منطقة سلیمانی و ولایت زهاب امیرنشین «بابان» به وجود آمد. در شمال آن امیرنشین «سروان» پدید آمد. در غرب امارت سوران، امارت «بادینان» قرار داشت. در شمال امارت سوران، در منطقة کوهستانی آن امیرنشین «حکاری» (شمبو) در غرب حکاری و بادینان امیرنشین «بوتان» بود که پایتختش شهر جزیرة بوتان شهرتی تاریخی داشت. م. گارزونی ایتالیایی که مدت هیجده سال در کردستان مانده است (در نیمة دوم قرن ۱۹) تبلس[۳] را نیز جزو این امارت می‌شمارد.

اکثر این امارت‌های کُردی، در منطقة عراق عرب قرار داشتند که جزو ولایت بغداد محسوب می‌شدند. این مناطق از سوی امرای کُرد که حکومت موروثی داشتند، اداره می‌شد و سلطان نیز خواه و ناخواه به نوعی به تسلط آنان بر این مناطق گردن نهاده بود. اما در اوایل قرن هفدهم زمانی که حسن پاشا والی بغداد شد زندگی سیاسی این مناطق دست‌خوش تغییر و تحولی شد. حسن پاشا برای این‌که این مناطق را تحت تسلط سلطان عثمانی درآورد، به مناطق عرب‌نشین که اهمیتی به حکم سلطان نمی‌دادند، حمله کرد. این امر بر وفق مراد سلطان بود. سلطان عثمانی حسن پاشا را ترغیب نمود که این معامله را با مناطق جنوب شرقی امپراطوری نیز بکند. چون سلطان با تسلط بر این مناطق می‌دانست پایگاه مستحکمی را در مقابل دولت ایران به دست آورد. حسن پاشا برای عملی کردن این امر طرحی را به باب‌علی فرستاد، مبنی بر این‌که لازم است منبعد تمامی امارت‌های مستقل کردستان تابع ولایت بغداد باشند. طولی نکشید که طرح حسن پاشا مورد موافقت سلطان قرار گرفت و کلیه امارت‌های مستقل کردستاان به اضافة ماردین جزو ولایت بغداد اعلام شد. تبعیت امرای کردستان از ولایت بغداد تا اوایل قرن نوزدهم عبارت بود از این‌که امیران کُرد مؤظفند در ایام جنگ به کمک والی بغداد بشتابند و والی را از لحاظ نیروی نظامی و خواربار همکاری کنند و در مقابل از پرداخت هرگونه مالیات و باج و خراج سالانه معاف باشند.

۱- امیرنشین بابان

در نیمة دوم قرن هیجدهم و‌ آغاز قرن نوزدهم، امیرنشین بابان نقش مهمی در اوضاع سیاسی مناطق جنوب شرقی امپراطوری عثمانی و مخصوصاً ولایت بغداد داشت. موقعیت خاص امیرنشین بابان که فیمابین مرزهای ایران و عثمانی واقع شده بود، باعث شد که این امیرنشین به سرعت توسعه یابد. اوضاع سیاسی این امیرنشین و آوازة امیر بابان بر سایر مناطق ولایت بغداد نیز تأثیر گذاشت. شرف‌خان بدلیسی مؤلف کتاب شرف‌نامه می‌نویسد: «در میان کلیه امرای کُرد، امیر بابان از لحاظ داشتن سپاهی عظیم، از همه مشهورتر است».

طبق منابع موجود، امیرنشین بابان بیش از سیصد سال دوام داشت و کلیة مناطق کُردنشین جنوب امارت سوران را در تصرف داشت. یعنی مناطقی که امروزه جزء استان سلیمانیة عراق و قسمتی از کردستان ایران است. اما به علت جنگ‌های داخلی امرای کُرد و جنگ‌های ایران و عثمانی، مرزهای امارت بابان ثابت نمی‌ماند.

پس از پیمان سال ۱۶۳۹ بین ایران و عثمانی مناطق امارت بابان مابین این دو امپراطوری تقسیم شد و این امر باعث شد که امیر بابان هرگاه به یکی از این دو امپراطوری متوسل شود و موجبات درگیری‌های این دو امپراطوری را فراهم آورد و خود این درگیری‌ها باعث از بین رفتن و نابودی این امارت شد.

سال ۱۷۸۸ عثمان پاشا یکی از امرای بابان با مصطفی بیگ متصرف بصره که اصلاً کُرد بود، متحد شده و به ولایت بغداد که مدام سعی می‌کرد از نیروی امارت بابان بکاهد حمله کردند. اما سلیمان شاه عثمانی نیروی عظیمی برای سرکوبی آنان گسیل داشت. ولی قیام اعراب بر علیه ولایت بغداد، موجب ضعف ولایت بغداد شد. قیام وهابیان عرب والی بغداد را به خود مشغول داشت. کُردها از این فرصت استفاده کرد و بر تصرفات خود افزودند. ولی سال ۱۷۹۶ سلطان سلیمان عثمانی با سپاهی پانزده هزار نفره قیام وهابیان را در هم کوبید. پس از قیام وهابیان مسألة شهر مقدس کربلا موجب اعتراض ایران شد. ایران به بهانة این‌که دولت عثمانی قادر به حفظ این شهر نیست در امور داخلی ولایت بغداد، دخالت نمود.

سال ۱۷۸۹ عبدالرحمن پاشا به امارت بابان رسیده بود. او و ابراهیم پاشا والی بغداد متحد شده بودند. پس از مرگ ابراهیم پاشا، علی پاشا والی بغداد شد. علی پاشا به دستور سلطان عثمانی به وهابیون شبه جزیرة عربستان حمله نمود که در این حمله عبدالرحمن پاشا نیز به کمک وی شتافت، اما در جریان جنگ میانة عبدالرحمن پاشا و علی پاشا شکرآب می‌شود. علی پاشا به دستور سلطان عثمانی عبدالرحمن پاشا را از کار برکنار و یکی از اقوام سرسپرده‌اش به نام خالد را که سردار اربیل بود، به جایش می‌نشاند. اما عبدالرحمن پاشا این حکم را نپذیرفت و در نتیجه دو لشکر روبروی هم ایستادند و جنگ سختی در نزدیکی زاب درگرفت که در این جنگ عبدالرحمن پاشا پیروز شد. سال ۱۸۰۵ علی پاشا تصمیم گرفت کار عبدالرحمن پاشان را یکسره کند. لذا با سپاهی عظیم به سوی سلیمانیه حرکت کرد. عبدالرحمن پاشا تاب مقاومت در برابر این سپاه نیاورد و با ۷۰۰ نفر سوار به سوی کوه‌های آوه‌گرد که در مغرب کوی سنجاق قرار دادشت، فرار کرد. عبدالرحمن پاشا از کُردهای بلباس کمک خواست، اما چون کُردهای بلباس به یاریش نشتافتند، به فتحعلی‌شاه قاجار متوسل شد. چون فتحعلی‌شاه سرگرم جنگ با روس‌ها بو، نتوانست کمکی به عبدالرحمن پاشا بکند. اما به او پناه داد و به والی بغداد نیز نامه‌ای نوشت که حکمرانی سلیمانیه را به عبدالرحمن پاشا بسپارد. ولی علی پاشا والی بغداد درخواست استرداد عبدالرحمن پاشا را نمود و با سپاهی به سوی مرز ایران حرکت نمود و در مرز خانقین اردو زد. فتحعلی‌شاه که متوجه شد متصرف عمومی کرمانشاه نمی‌خواد به مقابلة علی پاشا برود، او را از کار برکنار و پسر خود محمدعلی میرزا را به جایش گمارد. درگیری آغاز شد و سپاهیان ایران شکست خوردند. اما سلطان عثمانی از فرجام کار واهمه داشت و علی پاشا را از حملة مجدد بازداشت. در بازگشت سپاهیان عبدالرحمن پاشا به نیروی علی پاشا والی بغداد حمله کردند و در نزدیکی مریوان سپاهیانش را تار و مار کردند. علی پاشا ناچار شد کردستان را ترک نموده و به بغداد بازگردد.

پس از مرگ علی پاشا سال ۱۸۰۸ سپاستیانی سفیر فرانسه در استانبول سلطان عثمانی را واداشت که سلیمان پاشا را که در جنگ مریون اسیر عبدالرحمن پاشا شده بود به حکمرانی بغداد بگمارد. منظور دولت فرانسه از این کار این بود مناطقی را که در مسیر هندوستان قرار دارند، به نحوی تحت نفوذ خویش درآورد.

سلیمان پاشا که والی بغداد شد، تصمیم گرفت انتقام اسارت سال ۱۸۰۶ را از عبدالرحمن پاشا بگیرد. عبدالرحمن پاشا که حساب کار را در دست داشت، در دربند بازیان مستحکماتی ایجاد کرد. چون احتمال زیاد می‌رفت که دشمن ایران از این دربند به سلیمانیه حمله کند. اما محمودبیگ فرزند خالد پاشا (همان شخصی که قرار بود حاکم سلیمانیه بشود) دشمنان را از بیراهه به سوی سپاهیان عبدالرحمن پاشا هدایت کرد و خسارات زیادی را به سپاهیان عبدالرحمن پاشا وارد ساخت. عبدالرحمن پاشا شکست خورده و به سوی مرزهای ایران عقب نشست. این شکست باعث شد که سرداران کُردی که تاکنون از عبدالرحمن پاشا طرفداری می‌کردند، دچار رعب و وحشت شده و از سلیمان پاشا طرفداری کنند. سلیمان پاشا تمامی مستحکمات دربند بازیان را از بین برد و فرزند ابراهیم پاشا، عموزادة عبدالرحمن پاشا را حاکم سلیمانیه کرد.

پس از این‌که سپاهیان ترک سال ۱۸۰۹ سلیمانیه را ترک کردند، عبدالرحمن پاشا به سلیمانیه برگشت و بدون دردسر حکومت سلیمانیه را در دست گرفت. اما پس از مدتی بین محمدعلی میرزا حاکم کرمانشاه و عبدالرحمن پاشا اختلافاتی پدید آمد، والی بغداد از این فرصت استفاده کرده و با حاکم کرمانشاه در مورد از بین بردن این امر سرکش کُرد به مذاکره پرداخت. در نتیجه هر دو طرف متحد شده و با هم از دو سو به سلیمانیه حمله کردند. عبدالرحمن پاشا به ناچار سلیمانیه را ترک کرده و به مناطق شمال رفت و در کوی سنجاق پناه گرفت. اما نیروی ایران کوی سنجاق را محاصره کردند. در موقع محاصره فرمان عقب‌نشینی از سوی حاکم کرمانشاه صادر شد. سپاهیان ایران با این فرمان کوی سنجاق را ترک و به داخل مرزهای ایران برگشتند.

عبدالرحمن پاشا از فرصت استفاده کرد و به سلطان محمود دوم عثمانی شکایت کرد که سلیمان پاشا والی بغداد با ایرانیان دست به یکی شده و قصد دارد ندای استقلال سر دهد. خالد افندی از سوی سلطان عثمانی مأمور رسیدگی به این شکایت شد. اما والی بغداد که مقصر تشخیص داده شده بود به زور متوسل شد. خالد افندی برای اجرای حکم سلطان عثمانی از عبدالرحمن پاشا کمک خواست. عبدالرحمن پاشا با نیرویی مرکب از بیست هزار سواره و پیاده به بغداد حمله کرد و سپاهیان والی بغداد را در هم شکست. در این جنگ سلیمان پاشا والی بغداد کشته شد. پس از این پیروزی سلطان عثمانی خواست که عبدالرحمن پاشا را والی بغداد کند، اما خالد افندی از آوازه و محبوبیت امیر بابان واهمه داشت و سلطان را از این تصمیم منصرف ساخت.

سال ۱۸۱۲ روسیه و عثمانی پس از پیمان بخارست به جنگ شش ساله‌شان خاتمه دادند. اما فتحعلی‌شاه به عثمانی اعتراض کرد که با دشمنش پیمان دوستی منعقد کرده است. دامنة اختلافات ایران و عثمانی روزبروز وسعت می‌یافت و عبدالرحمن پاشا از این فرصت استفاده نموده و مناطق تحت حکمرانی خود را با توسعه داد. وی شهر اربیل و مناطق اطرافش را به اضافة مناطق غرب را به متصرفات خود ملحق کرد و مرز متصرفاتش را به کرکوک رساند. این امر موجب اختلاف والی بغداد و عبدالرحمن پاشا شد. سال ۱۸۱۳ جنگی بین والی بغداد و عبدالرحمن پاشا درگرفت. در این جنگ عبدالرحمن پاشا شکست خورد و به کرمانشاه فرار کرد. از آنجا عبدالرحمن پاشا با کمک شاهزادة ایران با سپاهی عظیم به سلیمانیه حمله کرد و آنجا را بار دیگر متصرف شد.

اما مرگ ناگهانی عبدالرحمن پاشا موجب ضعف امارت بابان شد. پس از مرگ عبدالرحمن پاشا، پسر بزرگش که به‌عنوان گروگان در دربار محمدعلی میرزا به سر می‌برد، امیر بابان شد. سال‌های امارت این امیر (محمود پاشا پسر عبدالرحمن پاشا) سال‌های ضعف و از هم پاشیدگی امارت بابان بود. ترک‌ها و ایرانی‌ها در امور داخلی امارت بابان، دخالت می‌نمودند.

بریتانیای کبیر منافع خویش را در منطقه تعقیب می‌کرد. ک. ریچ نماینده کمپانی هند شرقی خود را به امیر بابان محمود پاشا نزدیک کرد. داود پاشا والی بغداد می‌خواست محمود پاشا را از کار برکنار کند. ولی ادعا می‌کرد که ریچ در امور داخلی سلیمانیه مداخله می‌کند. این امر باعث بروز اختلاف بین ریچ و داود پاشا والی بغداد شد. والی بغداد به آزار و اذیت بازرگانی که با کمپانی هند شرقی ارتباط داشتند، پرداخت. ریچ آماده حمله به داود پاشا شد و قایق‌های جنگی را به آب دجله انداخت. اما داود پاشا که نمی‌خواست با او درگیر شود، از وی خواست که منطقه را ترک کند.

از سال ۱۸۱۳ تا سال ۱۸۳۴ محمود پاشا امیران بابان بود. در طی این مدت والی بغداد بارها به سلیمانیه حمله کرد که در این حملات گاهی موفق می‌شد و زمانی با شکست مواجه می‌شد. به‌طورکلی همچنان‌که قبلاً نیز ذکر شد دوران امارت محمود پاشا، دوران ضعف و از هم پاشیدگی امارت بابان و مداخلة ایران و عثمانی در امور این امارت بود. پس از مرگ محمود پاشا، سلیمان پاشا به امارت سلیمانیه رسید.

 

٢- امارت بادینان

امارت بادینان شامل مناطق شمالی شهر موصل می‌شد. یعنی مناطقی که بین دو رود دجله و زاب بزرگ قرار داشتند. امارت بادینان قسمتی از ولایت بغداد محسوب می‌شد. امارت بوتان در غرب، امارت حکاری در شمال امارت سوران در شرق این امارت واقع بودند. مقر حکومت این امیرنشین شهر عمادیه (آمیدی) بود. شهرهای مهم این امیرنشین عبارت بودند از: عمادیه (آمیدی)، زاخو، دهوک و عقره (آکره)

عشایر مهم این امیرنشین مزوری‌ها و زیباری‌ها بودند. غیر از کُردهای مسلمان گروهی از کُردهای ایزدی نیز در این امیرنشین به سر می‌بردند. آشوری‌ها دومین قوم منطقه بودند. آشوری‌های منطقه هم مانند کُردها هیچ مالیاتی به ترک‌ها نمی‌دادند، فقط در مواقع ضروری و جنگ مؤظف به فرستادن نیروی نظامی به کمک سپاهیان ترک بودند.

موقعیت خاص جغرافیایی منطقه که منطقه‌ایست کوهستان و صعب‌العبور و قلاع و مستحکمات متعددی که در این منطقه احداث شده بود، اهمیت ویژه‌ای به این امیرنشین می‌داد.

۱- لیریاد، دیپلمات انگلیسی شهر آمیدی را به خاطر موقعیت خاص جغرافیاییش کلید کردستان می‌نامد. در مورد وجه تصمیه این شهر اختلاف‌نظر هست. بعضی بنای آن را به عمادالدین زنگی و برخی به بهاالدین نامی که نمایندة خلیفة عباسی و از اهالی شمدینان بود، نسبت می‌دهند.

امیران بادینان پس از انقراض آق‌قویونلوها به قدرت می‌رسند و بعداً به صفویان اظهار وفاداری می‌کنند. بعد از جنگ چالدران (سال ۱۵۱۴) امارت بادینان تحت تصرف عثمانی درمی‌آید.

سال ۱۵۱۵ بنا به فرمان سلطان سلیم عثمانی تعداد هیجده امیرنشین در کردستان تشکیل شد. بعداً تعداد این امیرنشین‌ها به پنجاه و پنج امارت می‌رسد. طبق نوشتة مورخین منظور سلطان از این کار، این بود که نیروی اکراد را تقسیم و تضعیف نموده و با ایجاد اختلافات داخلی بین این امیرنشینان موجبات سرگرمی و ضعف آنان را فراهم آورد.

یکی از امیران قدرتمند بادینان اسماعیل بیگ بادینان بود که در نیمة دوم قرن هیجدهم به‌طور مستقل حکومت می‌کرد، وی توانست نیروی چهل هزار نفره فراهم آورد. هر چند مدت امارت او طولانی بود، اما اکثراً با اطرافیان خویش درگیری داشت و اختلافات داخلی مانع از پیشرفت و آبادانی مناطق تحت تسلط او شد. والیان موصل و بغداد به آتش این اختلافات دامن می‌زدند و با کمک‌های نظامی به مخالفان این امیر در کارهای امارت مداخله می‌کردند. اختلافات داخلی و درگیری به خاطر به دست گرفتن قدرت در بین خوانین منطقه و خویشان نزدیک اسماعیل بیگ بادینان موجب ضعف و تشتت این امارت شد، که سرانجام این امارت سال ۱۸۰۶ تحت تسلط والی موصل درآمد. اما سلطان عثمانی بار دیگر این امارت را قدرت بخشید. تا سال ۱۸۲۵ زوبیر پاشا یکی از اقوام اسماعیل بیگ امیر بادینان بود. بعد از مرگ زوبیر بر سر جانشینی او بین اطرافیانش اختلاف و درگیری درگرفت. در این میان سعید بیگ توانست بر رقیبان پیشی گیرد. دوران امارت سعیدبیگ مصادف بود با قدرت امیرمحمد رواندوزی، امیر مقتدر امارت سوران. امیری که می‌خواست تمامی مناطق اطراف امارت سوران را به تصرف خویش درآورد. دوران امارت سعیدبیگ نیز مانند اسلافش صرف درگیری‌های داخلی و زد و خوردهاهی خانوادگی و قومی شد.

 

3- امارت سوران

طبق نوشتة شرف‌نامه بدلیسی بنیانگذار امارت سوران شخصی است به نام کاولوس که اصلاً از اهالی بغداد بوده. یکی از پسران این شخص به نام عیسی به سبب رشادت و شجاعت در میان کُردها شهرتی به دست می‌آورد. شرف‌خان بدلیسی می‌نویسد: «این شخص درآمدش را بین فقرا و درماندگان تقسیم می‌کرد و به مردم کم‌درآمد کمک می‌کرد. این امر باعث شد مردم از هر سوی بدو روی آورند و از صمیم قلب خدمتگزارش باشند».

امیر شرف‌خان بدلیسی در مورد وجه تسمیه این امارت می‌نویسد: «موقعی که عیسی با لشکری به یکی از قلعه‌ها که با سنگ‌های سرخ‌رنگی بنا شده بود، حمله کرد و آن قلعه را در محاصره می‌گیرد، محاصره‌شدگان آنان را سواران (سرخ‌ها) می‌نامند».

اما حسین حزنی مکریانی این اسم را به «سور» پایتخت نایری‌ها که توسط تیگلات پلاسر ویران شد، نسبت می‌دهند. وی این استنباط را از ابن اثیر مورخ نامی عرب نقل می‌کند.

هر چند که امیر شرف‌خان بدلیسی اصل و نسب امرای کُردهای سوران را به خلفای عباسی نسبت می‌دهد، ولی این امر حقیقت ندارد و علت این‌که امرای آن زمان می‌کوشیدند اصل و نسبشان را به عباسیان و یا غیره برسانند، آن بود که بتوانند بهتر نظر مردم عادی را به خود جلب کرده و از این تبلیغات استفاده‌های سیاسی بکنند. به هر حال چنان‌که معلوم و مشخص است امرای سوران اصلاً از عشایر کُرد راوندی بوده‌اند.

بعداً سوران نام منطقه‌ای که امرای کُرد سوران در آن امارت داشتند. از آغاز سدة نوزدهم مناطق زیر جزو امارت سورات بودند:

هودیان، شاتان، دوله‌مار، سیدکان، پیره‌سانی، خاکورک، دره‌های سوران، باپشتیان، رواندوز، آکویان و بالکان. امارت سوران از شمال با منطقة حکاری و مناطق کردنشین ایران و از جنوب با امارت بابان هم مرز بود و غرب با منطقه بادینان و ناحیه اربیل هم مرز بود. امیران بابان و بادینان مدت‌های مدیدی برای تصرف مناطق جنوبی امارت سوران در زدوخورد بودند.

در طی قرون ١٧ و ١٨ میلادی، پایتخت امیران سوران قلعة دوین بود، اما بعدها امیر شکاکی بیگ بر اثر تهدیدات امارت بابان، مقر امارتش را از دوین به حریر منتقل کرد. بعد از امیر شکاکی پسرش سلیمان امارت سوران را داشت. زمان این امر دوران شکوفایی علم و ادب کُردی بود. این امر با حیله و نیرنگ به بغداد برده شد و در آنجا زندانی شد. پس از وی خواهرش خانزاد امارت سوران را به دست گرفت.

سال[۴] ۱۸۸۷ میلادی علی‌بیگ پسر سلیمان بیگ به جای پدر امارت را به دست گرفت و مقر امارت را از حریر به خلیفان نزدیک رواندوز منتقل نمود و در آنجا قلعة مستحکمی بنا نهاد … .

سال ۱۸۰۱ احمد بیگ فوت نمود و اُغوزبیگ به امارت رسید. بنا به شاهدی تاریخ این امیر بسیار متدین و متقی و خداجو بود و اطرافیانش همه از عالمان دین بودند. در زمان این امیر، قلمرو و امارت بین چهار پسرش تقسیم شده بود: تیمورخان، یحیی بیگ، بایزبیگ و مصطفی بیگ.

سال ۱۸۰۴ اُغوزبیگ فوت کرد و پسر بزرگش مصطفی بیگ به امارت رسید. برادران به امارت وی گردن ننهادند و با وی به مخالفت پرداختند و سال ۱۸۰۵ برادرش تیمورخان با سلیمان پاشای امیر بابان و سردار کویه و حریر متحد شد.

در ماه تشرین یکم سال ۱۸۰۵ مصطفی بیگ مخفیانه با سلیمان پاشای بابان ارتباط برقرار ساخت و او را با خود هم‌آواز ساخت. مصطفی بیگ تا سال ۱۸۱۲ در نهایت آرامش به امارت بپردازد. این وضع تا بروز اختلاف مابین دو امیر بابان؛ عبدالرحمن پاشا و سلیمان پاشا، ادامه داشت. اما زمانی‌که عبدالرحمن پاشای بابان به ایران پناهنده شده بود و سلیمان پاشا سلیمانیه را در تصرف داشت. سلیمان پاشا از فرصت استفاده کرده و به امارت سوران حمله کرد و قلعة رواندوز را محاصره نمود. اما برگشت عبدالرحمن پاشا، این محاصره هم شکسته شد. بعد از شکست این محاصره بار دیگر برادران مصطفی‌بیگ، تیمورخان و یحیی‌بیگ به جان برادرشان افتادند. این جریان همچنان ادامه داشت. تا این‌که میرمحمد پسر مصطفی‌بیگ به امارت رسید و ضرب شستی به عمّان طاغی نشان داد. رواندوز در سال‌های فرمانروایی میرمحمد به یکی از پایگاه‌های مهم سیاسی منطقه مبدل شد.

 

4- امارت حکاری

حکاری منطقه‌ایست کوهستانی واقع در جنوب دریاچة وان. جوله میرگ مقر و بارگاه امیر حکاری بود. در زمان آق‌قویونلوها سرداران حکاری به نام «شمبو» معروف بودند. گویا قبلاً عشیرة دومبلی در این منطقه امارت داشتند. ولی مردم آنان را از امارت برانداختند و امیران واقعی را به جای آنان نشاندند. چون این روز مصادف بود با روز شنبه، لذا مردم این امر را شَمبو نامیدند.

ای.ب. سون که تاریخ خاندان حکاری را دقیقاً مورد مطالعه قرار دده است، می‌گوید: «نوادگان قره‌یولیوک عثمانی که متصرف و نمایندة تیمورلنگ در منطقة حکاری بودند، در میان کُردان منطقه آسیمیله شدند و بعدها به‌عنوان امیر فرمانروایی منطقه را تا قرن ١٩ به دست گرفتند.

ئینسفورت می‌نویسد: این امارت از به هم پیوستن مناطق بسیار کوچکی تشکیل شده بود و هر یک از این مناطق به نام عشیره‌ای بود. وی از ٢۴ عشیرة کُرد نام می‌برد. غیر از کُردها، آشوریان نیز در منطقه به سر می‌بردند. آشوریان نقش مهمی در انتخاب امیر حکاری ایفا می‌کردند. دورة قرون وسطایی در خاورمیانه، اکثراً امرا و فرمانروایان محلی پس از مدت کوتاهی از کار برکنار می‌شدند. اما سلاطین عثمانی کاری به کار امرای حکاری نداشتند و امارت در خاندانشان موروثی بود.

در اوایل قرن نوزدهم تسلط و قدرت امیر حکاری بر منطقه رو به فزونی گذاشت و بر قلمروشان افزوده شد. اما در نیمة دوم قرن نوزدهم نیروهای ترک، توسط والی وان به امرای محلی کوچک شمال امارت حکاری حمله کرد. در نتیجة این حمله، چند قلعه تسخیر و تعدادی از امرای کُرد زیر سیطرة سلطان عثمانی قرار گرفتند. اما امیر حکاری از فرصت استفاده کرد و این امرای شکست خورده را زیر چتر حمایت خویش قرار داد و منطقة مکس را نیز به تصرفات خود ملحق ساخت. منطقه‌ای که قبلاً جزو امارت بوتان بود و ساکنین آن را کُردها و ارمن‌ها تشکیل می‌دادند.

مناطق مابین دو دریاچة وان و ارومیه تحت تسلط امیر حکاری قرار داشت. امیر حکاری به آسانی توانست نیرویی چهل هزار نفره آماده کند. ایرانیان می‌خواستند نظر کُردهای ترکیه را به خود جلب کنند و آنان را با خود هم‌پیمان کنند. این امر، مخصوصاً در زمان جنگ ایران و روس، ضرورت زیادی پیدا کرد. ایرانیان برای عملی کردن این امر به اعمال گوناگونی دست زدند. ایران با تهدید و تطمیع و رشوه توانست گروهی از کُردهایی را در دشت‌ها به سر می‌بردند، با خود هم‌آواز کند. این کُردها تحت ریاست شخصی به نام اسماعیل‌بیگ بودند که در قلعه بیلام اقامت داشت. اسماعیل بیگ از ترس حمله امرای حکاری، به عباس میرزا شاهزاده ایران متوسل شد. این عشیرة کُرد توانست نیرویی مجهز و کارآزموده مرکب از پانزده هزار سواره و پیاده برای عباس میرزا آماده کنند. این نیرو در مدت جنگ در مناطق مرزی مستقر شده بودند و عباس میرزا مستمری ثابتی به آنان می‌پرداخت.

امیر حکاری به خاطر این کار، خواست اسماعیل‌بیگ را گوش‌مالی دهد. موقعی که اسماعیل‌بیگ و سوارانش به سوی ایران می‌آمدند، وی لشکری را به سرداری پسرش باباخان مأمور تسخیر قلعة بیلام نمود. اما خواهر اسماعیل بیگ با چهارصد سوار نیروهای مهاجم را درهم شکست.

سال ۱۸۱۰ عباس میرزا به منظور تنبیه امیر حکاری لشکری بیست هزار نفره را به جنگ او فرستاد. مصطفی پاشا امیر حکاری نیرویی مرکب از ١٢ هزار سوار آشوری و ١٢ هزار سوار کُرد را به مقابله با سپاهیان ایران فرستاد. این نیرو توانست ایرانیان را وادار به عقب‌نشینی کند. اما عباس میرزا دست‌بردار نبود. وی با تطمیع و رشوه توانست، تعدادی از عشایر کُرد تحت امارت امیر حکاری را که در نزدیکی‌های مرز ایران اقامت داشتند، زیر فرمان خویش درآورد. پس از مدتی خود مصطفی‌بیگ امر حکاری نیز به هم‌پیمانان و حامیان شاه ایران پیوست.

 

5- امارت بوتان

امارت بوتان که پایتختش شهر جزیره بود، مقام مهمی در شکوفایی ادبیات کُردی و تاریخ ملی کُرد دارد. این امارت در شمال امارت‌های حکاری و بادینان قرار داشت. وجه تسمیة این امارت از اسم عشیرة مشهور بوتان گرفته شده است. در بوتان غیر از کُردها تعداد کمی ارمنی و آشوری و عرب هم به سر می‌بردند. امیران این امارت از خانوادة عزیزان بودند. تاریخ این خاندان تا قبل از به قدرت رسیدن بدرخان چندان روشن نیست. بدرخان مشهورترین امیر بوتان سال ۱۸۲۱ به امارت بوتان رسید.

هر چند بدرخان امیر بوتان بود، ولی تیمور پاشا رئیس عشیرة ملی که در ماردین به سر می‌برد، به‌طور غیرمستقیم در امور سیاسی منطقه دست داشت. قدرت این رئیس عشیره به حدی بود که حکمش از حلب تا دیاربکر نفوذ داشت. اما به دستور سلطان عثمانی والی بغداد و والی حلب با نیروی عظیمی به تیمور پاشا حمله کردند و او را شکست دادند و برادرش ابراهیم پاشا را به ریاست ایل ملی انتخاب کردند.

به‌طورکلی کردستان در نیمة اول قرن نوزدهم توسط امرای محلی که قلمروشان بسیار کوچک بود، اداره میشد و اکثراً این امیران با دسایس سلطان عثمانی و والی بغداد با هم درگیری داشتند. در میان این امیران میرمحمد رواندوز و بدرخان‌بیگ بوتان از همه مقتدرتر بودند که فصل‌های چهارم تا هفتم کتاب در مورد این دو امیر و مبارزات آنها نوشته شده است.

 

* فصل چهارم: مبارزه امیرمحمد رواندوزی برای اتحاد کردستان

امیرمحمد که در اوان کودکی نظر پدرش را به خوبی جلب کرد، به دستور پدر نزد ملامحمد آدمی دیلزی به تحصیل علم پرداخت. سال ۱۸۱۳ مصطفی‌بیگ پدر میرمحمد که امارتش از سوی فرزندان و خویشان نزدیکش مورد تهدید قرار گرفته بود، میرمحمد را به امارت سوران برگزید و خود از کار کناره گرفت.

میرمحمد پس از، از بین بردن مخالفان دامنة تصرفات خویش را توسعه داد و شروع کرد به درست کردن استحکامات جنگی و تشکیل سپاه منظم. از اقدامات مهم میرمحمد می‌توان از موارد زیر نام برد: احداث قلعة رواندوز و سایر استحکامات و قلاع نظامی، تشکیل سپاه منظم و حقوق بگیر، تشکیل دادگاه و دیوان رسیدگی به شکایات مردم، راه‌اندازی زرادخانه، احداث مساجد، ضرب سکه به نام خود، تشکیل انجمن علما و حکما (کار این انجمن تهیة قانون‌نامه‌ای بود که ساکنین شهرها و اهالی مناطق تحت تسلط امارت سوران می‌بایست از آن قانون پیروی کنند). احداث پل‌های ارتباطی، احداث خندق در اطراف شهر رواندوز، وضع قانون مالیات و سرانه، ایجاد امنیت و آسایش و قلع و قمع راهزنان، احترام به شاعران و هنرمندان و علما، ممنوع کردن رقص‌های دسته‌جمعی ره‌شبه‌له‌ک (رقص کُردی که در آن یک در میان زن و مرد دست دردست هم می‌رقصند)، ممنوع کردن نماز خواندن مردان و زنان در یک مسجد، اجرای احکام و قوانین اسلامی.

میرمحمد پس از این‌که خوانین مناطق کردنشین اطراف را مطیع خویش ساخت. سال ۱۸۱۸ با لقب میرمنصور، اعلام استقلال کرد. سلطان محمود دوم که درگیر جنگ با روس و مصر بود، تا سال ۱۸۳۰ نتوانست بر علیه این امیر کاری از پیش ببرد. ایران نیز از یک سو با روس و از جانبی با اختلافات داخلی درگیر بود. میرمحمد از این فرصت استفاده کرد و روزبروز بر قلمرو متصرفات خویش می‌افزود و بسیاری از خوانین و امرای کُرد را با تهدید و تطمیع زیر لوای خویش گرد آورد. گ. راولنسون می‌نویسد: «سال ۱۸۳۸ دامنة تصرفات میرمحمد توسعه یافت. چنان‌که قلمرو امارت سوران از اشنویه تا سواحل رود دجله و از آنجا تا زاب کوچک را شامل می‌شد».

شاه ایران پس از عقد پیمان ترکمانچای و از بین بردن غائله هرات، متوجة مرزهای جنوب غربی کشورش شد و سپاهی به آن خطه فرستاد. اما پس از مرگ فتحعلی‌شاه و به سلطنت رسیدن محمدشاه، میرمحمد پیمان دوستی با ایران منعقد ساخت و لاهیجان و مناطق اطرافش را به ایران بخشید. البته به دلایلی میرمحمد و شاه ایران این پیمان را منعقد ساختند. درگیری‌های داخلی شاه ایران را و تهدیدهای سلطان عثمانی میرمحمد را وادار به عقد این پیمان کردند.

 

* فصل پنجم: حملة سپاهیان عثمانی به کردستان و پایان کار میرمحمد

سلطان عثمانی سال ۱۸۳۳ برای از بین بردن امیرنشین‌های کُرد سپاه عظیمی را به سرداری رشید پاشا از طریق سیواس به کردستان گسیل داشت. رشید پاشا که در جنگ با والی مصر، به خاطر کمک‌های زیادی که کُردها به والی مصر کرده بودند، دلی خونی از کُردها داشت وی از شمال شروع کرد به قلع و قمع کُردها و هزاران نفر بیگناه را به خاک و خون کشید. کُردها بر علیه وی مسلح شدند و جنگ‌های پارتیزانی در شمال کردستان شروع شد. رشید پاشا می‌خواست قبل از رسیدن به منطقة سوران، تمامی امیرنشین‌های کُرد را از بین برده و کلیة امرا و خوانین منطقه را مطیع خویش سازد. لذا پس از جنگ و خون‌ریزی‌های زیادی بسیاری از موانع را از سر راه خود برداشت و برای این‌که از شمال و شمال‎‌غرب مطمئن و آسوده خاطر باشد به امارت بوتان حمله کرد. اما بدرخان میربوتان در کوه‌های منطقه مخفی شد و دست رشید پاشا به وی نرسید. رشید پاشا با همکاری والیان موصل و بغداد به امارت سوران حمله کرد. سیاست روس و انگلیس ایجاب می‌کرد که قیام کُردها خاموش شود، لذا شاه ایران را تشویق به حمله به کردستان نمودند. چنان‌که دست‌اندرکاران روسیه در قفقاز تجهیزات زیادی را برای حمله به کردستان در اختیار نیروهای ایرانی قرار دادند. این هر دو ابرقدرت کوشیدند، اختلافات ایران و عثمانی را حل و فصل نموده و هر دو دولت را برای حمله به میرمحمد رواندوز با هم آشتی دادند. میرمحمد عموی خود را با هدایای زیادی نزد امیر نظام ایران فرستاد تا از او درخواست کند اولاً در این جنگ به کُردها کمک کند و اگر کمک نمی‌کنند، اقلاً بی‌طرف بمانند. میرمحمد قول داده بود اگر ایران به درخواست‌هایش جواب مثبت بدهد، همه ساله مالیات مشخصی به خزانة ایران واریز کند. امیرنظام هدایای میرمحمد را بالا کشید و درخواست‌هایش را رد کرد و در لاهیجان با رشید پاشا به مذاکره پرداخت.

رشید پاشا با تمام قوای تحت فرمانش به رواندوز حمله کرد. میرمحمد با سپاهی چهل هزار نفره به فرماندهی برادرش احمدبیگ رو در روی سپاه عثمانی قرار گرفت. سپاه عثمانی شکست خورده و عقب‌نشینی کرد. رشید پاشا می‌دانست که میرمحمد آدم بسیار مؤمن و متدینی است. لذا از حیل درآمد و نامه‌ای به میرمحمد نوشت و از میرمحمد درخواست کرد که باعث خون‌ریزی مسلمانان نگردد. در این نامه آمده بود که قیام خلیفة مسلمین کفر محض است. چند نفر از روحانیونی که دور میرمحمد را گرفته بودند، متن این نامه را تصدیق کردند. اکثر مورخین کُرد ملای خَطی را مقصر می‌دانند و همه او را خائن و میهن‌فروش قلمداد کرده‌اند. این ملا بزرگترین و با نفوذ‌ترین روحانی منطقة سوران بود. مورخین او را از دست نشاندة دولت عثمانی می‌دانند.

میرمحمد به سخنان این روحانیون گوش نداد و خود را آماده مبارزه با عثمانی‌ها نمود. اما ملای خطی دست‌بردار نبود و فتوایی صادر کرد، مبنی بر این‌که: «هر کس بر علیه خلیفة مسلمین قیام کند، کافر است و نکاحش باطل».

این فتوا کار خود را کرد. سربازان میرمحمد از جنگ با عثمانی سر باز زدند و اسلحه‌هایشان را بر زمین گذاشتند. در نتیجه قلاع و مستحکماتی که میرمحمد در مسیر رواندوز ساخته بود، یکی پس از درگیری توسط عثمانی‌ها تسخیر شد و شهر رواندوز محاصره شد. میرمحمد به مقاومت پرداخت. اما بر اثر تمام شدن آب و آذوقه میرمحمد در ماه آب سال ۱۸۳۶ ناچاراً تسلیم شد.

قلعة رواندوز و تمامی دارایی‌های میرمحمد از سوی سپاهیان رشیدپاشا به تاراج رفت. رشیدپاشا میرمحمد را با اعزاز و احترام هر چه تمام‌تر روانة باب عالی نمود. در استانبول میرمحمد با شکوه خاصی از سوی سلطان محمود دوم مورد استقبال قرار می‌گیرد. چون سلطان محمود بر اثر نفوذ میرمحمد در اذهان عمومی نمی‌توانست آشکارا او را از بین ببرد، با نیرنگ و حیله نقشه کشتنش را کشید، لذا او را با حکم امارت به سوی کردستان برگرداند، ولی در نیمة راه نزدیکی‌های شهر ترابزون میرمحمد به دست ایادی سلطان مخفیانه به قتل رسید.

پس از قتل میرمحمد رشید پاشا سرتاسر کردستان را جولانگاه تاخت و تاز خود کرد و کسانی را که در جنگ از میرمحمد طرفداری کرده و یا به هر نحوی با او همکاری کرده بودند، از دم تیغ بی‌دریغ خویش گذراند و بسیاری از کُردها را به آنادول مرکزی تبعید نمود.

 

* فصل ششم: اوضاع کردستان در دهة چهلم قرن نوزدهم قیام بدرخان بیگ

مرحلة اول اشغال کردستان در سال ۱۸۳۹ خاتمه یافت. اکثر مناطق کردستان زیر نفوذ مستقیم و سیطرة عثمانی‌ها قرار گرفته و تمامی امرای محلی از سوی استانبول تعیین می‌شدند. اما بر اثر زور و ظلم عثمانی‌ها و دست نشاندگانشان بر علیه مردم و شیوه و اندازة مالیات و خراج سالانه و اجباری شدن سربازی روزبروز بر نارضایتی مردم افزوده می‌شد و هر روز مردم در منطقه‌ای بر علیه این دست‌نشاندگان قیام می‌کردند. از بین همة این قیام‌ها قیام بدرخان‌بیگ مهم‌تر و دامنه‌دارتر بود.

بدرخان‌بیگ که در جنگ‌های دهة ۳۰ توانست خود را از جنگ با رشیدبیگ دور نگه دارد، در بوتان قدرتی به هم رساند و با وجود سن کم قادر شد بر تمامی امرا و سران عشایر منطقه برتری یابد. هم‌چنین بدرخان‌بیگ توانست طرح دوستی با والی بغداد که یکی از دشمنان سرسخت امرای کُرد بود، بریزد. پس از والی بغداد، بدرخان‌بیگ با نورالله‌ بیگ امیر حکاری پیمانی منعقد کرده و هم‌چنین اختلافاتشان را با عبدالله بیگ امیرمکس که قدرت قابل توجهی در منطقه محسوب می‌شد، حل کرد و با او نیز پیمانی منعقد کرد. به دنبال آن بدرخان بیگ اکثر امرا و خوانین کُرد منطقه و من‌جمله خان محمود سردار وان را نیز دعوت به امضای پیمان دوستی نمود. این پیمان که مفاد آن عبارت بود از اتحاد و یگانگی بین امرای کُرد و قیام یکپارچه بر علیه عثمانی، «پیمان مقدس» نام گرفت.

امضاءکنندگان پیمان مقدس عبارت بود از:

۱- مصطفی بیگ، ۲- درویش بیگ، ٣- خان محمود، ۴- نورالله بیگ، ۵- فتاح بیگ، ۶- خالد بیگ، ٧- شریف بیگ، ٨- حسین بیگ کور.

از همه مهم‌تر بدرخان توانست سردار بزرگ کردستان ایران (امارت اردلان) را نیز به امضاءکنندگان این پیمان ملحق کند و این امر مبین آنست که بدرخان در فکر آزادی و استقلال کل کردستان بود.

از دیگر اقدامات مهم بدرخان این بود که بدرخان اختلافات داخلی سران عشایر را حل و فصل نمود و برای این کار از علما و حکما و سیاستمداران کُرد استفاده کرد و مرز حکمرانی هر یک از امرای محلی را مشخص نمود و هم‌چنین به تبعیت از میرمحمد به تشکیل سپاه منظم و به راه‌اندازی ررادخانه اقدام نمود. ولی گروهی از جوانان کُرد را برای تحصیل علم به اروپا روانه کرد. او با احترام به ارامنه و آشوریان نظر آنان را نیز به خود جلب کرد و دست آنان را در صنعت و تجارت باز گذاشت و گروهی از آنان را در سپاه خویش جای داد.

بدرخان بیگ امنیت و آسایش را در سرتاسر کردستان حکمفرما ساخت و با راهزنان و امثال آنها به شدت برخورد کرد.

غیر از نیروهای زمینی، بدرخان بیگ اقدام به تشکیل نیروی دریایی نمود و تعدادی قایق جنگی را در دریاچه ودان بکار گرفت و برای آموزش امور و فنون نیروی دریایی گروهی دیگر از جوانان کُرد را به اروپا گسیل داشت.

بدرخان، بوتان را پایتخت خویش نموده و اقدام به ضرب سکه کرد. دیگر برای استانبول ثابت شده بود که بدرخان در فکر استقلال کردستان است. این بود که به خود آمد و برای حمله به کردستان نقشه‌هایی طرح کرد.

واقعة مهمی که در دوران حکمرانی بدرخان بیگ به وقوع پیوست، اختلاف و درگیری کُردها با مسیحیان منطقه (ارامنه و آشوریان) بود. سه ابرقدرت آمریکا، انگیس و روسیه به آتش این اختلافات دامن می‌زدند.

استانبول منتظر بود که کُردها و مسیحیان منطقه با جنگ‌های داخلی یکدیگر را تضعیف کنند و بعداً خودش وارد کارزا شود.

سال ۱۸۴۷ سپاه عثمانی آمادة حمله به کردستان شد. در اوایل ماه حزیران حمله آغاز شد. سپاه عثمانی از شمال به کردستان حمله کرد و عبدال خان حکمران مکس را شکست داده و او را به اسارت گرفته و به جزیرة «رودس» روانه کردند. مصطفی بیگ هم تاب مقاومت نیاورده و تسلیم عثمانی‌ها شد. نیروی عثمانی از سه طرف به بدرخان حمله کردند. مناطق خرپوت، اورفا، دیاربکر، ارزروم، بغداد و موصل نیز در این حمله شرکت کردند. شمارة نیروی عثمانی به ۲۵ هزار نفر می‌رسیدند. نیروی کُردها نیز در حدود ١٧ هزار نفر می‌شد. قسمتی از نیروی عثمانی متوجه وان، مکس و حکاری شد. آنان می‌خواستند ارتباط هم‌پیمانان بدرخان بیگ، یعنی نورالله بیگ و خان محمود را با بوتان قطع کنند.

بدرخان در کوه‌های سرسخت بوتان مستقر شده بود. در اولین حمله نیروی عثمانی درهم شکست و ناچار به عقب‌نشینی شد. اما با خیانت یزدان شیر عموزادة بدرخان که فرمانده نیروهای کُرد در جناح راست بود، ترک‌ها توانستند از پشت به بدرخان بیگ حمله کنند. بدرخان بیگ ناچاراً عقب‌نشینی کرده و در قلعة آروخ مستقر شد. قلعة آروخ سه روز تحت معاصره قرار گرفت. اما قطع ارتباط هم‌پیمانان با بدرخان و زیاد بودن نیروی دشمن، بدرخان بیگ را وادار به درخواست مذاکره کرد. در ۲۷ تموز سال ۱۸۴۷ بعد از این‌که بدرخان بیگ از عثمانی‌ها قول گرفت که به او و همة محاصره‌شدگان امان بدهند، خود را تسلیم عثمانی‌ها کرد. بعد از تسلیم شدن بدرخان بیگ نیروی عثمانی اموال او را ضبط کرده و شروع کردند به غارت کردن مردم و هم‌پیمانان بدرخان را یکی بعد از دیگری شکست دادند و خون هزاران نفر زن و مرد بیگناه را ریختند.

بدرخان بیگ بعد از تسلیم به استانبول روانه شد و از آنجا به جزیرة کرت تبعید شد.

بعد از شکست قیام بدرخان بیگ و هم‌پیمانانش، بسیاری از رؤسای عشایر و کُردهایی که در قیام شرکت داشتند از ترس تجاوز سربازان عثمانی به مرزهای مشترک ایران و ترکیه پناهنده شدند. اینان تمایل داشتند به شاه ایران پناه آورده و در سایة او در امان بمانند. بر اثر مسائل مرزی روابط ایران و عثمانی تیره شد و این تیرگی روابط در سال ۱۸۴۲ به اوج خود رسیده بود و می‌رفت که به جنگ تمام‌عیار بینجامد. اما چون در آن زمان جنگ ایران و عثمانی به بارزگانی روس و انگلیس لطمه وارد می‌ساخت، این دو ابرقدرت ایران و عثمانی را متقاعد کردند که در ارزروم در مورد مسائل مرزی به مذاکره بپردازد، در نتیجة کوشش روس و انگلیس سال ۱۸۴۳ تا سال ۱۸۴۷ مذاکرات حل مشکلات مرزی فی‌مابین در جریان بود. سرانجام پیمان مرزی که نمایندگان چهار دولت روس، انگلیس، ایران و عثمانی برای عقد آن شرکت داشتند سال ۱۸۴۷ به امضای سلطان عثمانی رسید. همان سال گروه تحقیقاتی و تحدید مرزهای دو کشور مرکب از نمایندگان چهار کشور فوق‌الذکر کار علامت‌گذاری و تعیین حدود را شروع کردند. روس و انگلیس در زیر پوشش علامت‌گذاری میله‌های مرزی نیات دیگری را تعقیب می‌کردند. آنها ضمن علامت‌گذاری اطلاعات وسیع و دقیقی را از مناطق دورافتادة مرزی گردآوری کردند.

 

فصل هفتم: قیام یزدان شیر و ارتباط کُردها و روس‌ها در اوایل جنگ

هر چند که حملات عساکر عثمانی در دهه‌های (۳۰-۴۰) قرن نوزدهم توانست قیام‌های آزادی‌خواهانة ملت کُرد را از بین ببرد، ولی این بدان معنا نبود که کُردها دیگر به‌طورکلی شکست خورده و دست از مبارزه برداشته‌اند.

به سبب ظلم و زور و تجاوز و اجحاف بیش از حد سلطان عثمانی هیچ پایگاهی اجتماعی در کردستان نداشت. سپاه عثمانی هنوز از غائله کُردان رهایی نیافته بود که با روس درگیر شد. هر چند که عثمانی‌ها توانستند با زور سرنیزه دو فوج سرباز از کردستان به جبهة روس بفرستند، اما کُردها در اکثر مواقع با روس‌ها دست به یکی شده برعلیه عثمانی اقدام می‌کردند. روس‌ها نیز برای جلب توجه کُردها با سران آنان به مذاکره پرداخته و آنان را در تردیدهای مرزی آزاد کرده و اجازه داده بود که از مراتع سرسبز دامنه‌های آرارات استفاده کنند. در این موقع حرکت‌هایی هم در دیرسیم شد، ولی ترک‌ها همة حرکت‌ها را با قساوت و شقاوت هر چه تمام‌تر سرکوب کردند.

هنوز عثمانی از درگیری با روس و کُردهای دیرسیم فراغت نیافته بود که یزدان شیر عموزاده بدرخان، همان شخصی که سال ۱۸۴۷ به بدرخان خیانت کرده بود، قیام کرد. عثمانی‌ها تمامی امتیازاتی را که سال ۱۸۴۷ به پاس خیانتی که یزدان شیر به عموزاده‌اش کرده بود، به او داده بودند، لغو کرد.

قیام یزدان شیر آیینة تمام‌نمای نارضایتی و خشم همگان بود. اکثر اقوام و ساکنین مناطق جنوب شرقی و آنادول آماده کمک به قیام شدند. قیام یزدان شیر به سرعت مناطق وسیعی را دربرگرفت. یزدان شیر حکاری و بوتان را مقر خویش قرار داده بود و با دو هزار نفر مسلح به بایزید حمله کرد. ساکنین با ‎آغوشی باز و به گرمی از وی استقبال کردند و شهر بدون خون‌ریزی تسخیر شد. مناطق جنوبی وان و مکس و حتی کُردهای طرفدار بدرخان بیگ نیز از قیام یزدان شیر طرفداری نمودند. فرزندان بدرخان بیگ که در استانبول به سر می‌بردند با پول و اسلحه‌های زیادی به یاری یزدان شیر شتافتند. اینان به کمک پول‌هایی که در اختیار داشتند، توانستند مهمات و سرباز زیادی فراهم کنند.

خبرنگار روزنامة (کوری دی‌لیون) از استانبول این گزارش را برای روزنامه‌اش فرستاده بود: «دست‌اندکاران دولت عثمانی از آن واهمه دارند که این قیام که روزبروز دامنه‌تر می‌گردد و غیرقابل کنترل می‌شود، ساکنین مناطق مسیحی‌نشین آنادول (ارمنی‌ها و آشوری‌ها) را هم دربر بگیرد».

ایزدی‌های شنگار و موصل هم به یاری یزدان شیر برخاستند و توانستند در حوالی موصل سپاه پنج هزار نفره عثمانی را در هم شکسته و شهر سیرت را تسخیر کنند.

یزدان شیر برای ایجاد اتحاد با روس‌ها نامه‌هایی به فرمانده جبهة قفقاز نوشت، اما نامه‌هایش به دست فرماندهان جنگ روس نرسید.

در کانون دوم سال ۱۸۵۵ روزنامه‌نگاران خارجی با ابراز نگرانی نوشتند که دولت عثمانی به اندازه‌ای ضعیف شده است که تاب مقاومت در برابر قیام‌کنندگان را ندارد. آنها به این مسأله اشاره کرده و نوشته‌اند که: «هنوز سوریه و میز و بوتامی تا مرزهای بغداد خالی از نیروی دولتی است و ساکنین این مناطق آشکارا به نیروی دولتی دهن‌کجی می‌کنند».

قیام به اندازه‌ای مهم بود که دولت عثمانی به هیچ‌وجه نتوانست سران عشایر کُرد را بر علیه قیام بشورانند.

سپاه عثمانی ناچار شد جبهة قفقاز را رها کرده و متوجه کردستان شود. کنسول بریتانیا در موصل هم بر علیه قیام به فعالیت پرداخت و توانست با تطمیع و تهدید چند نفر از سران عشایر منطقه را به کمک سپاه عثمانی بفرستد. چون یزدان شیر از کمک روس‌ها ناامید شد و از جانبی کنسول بریتانیا نیز مدت‌ها بود به او فشار می‌آورد که با عثمانی وارد مذاکره شود. ناچاراً در قلعة گاسراگیلی در حوالی وان مسکن گزید. کنسول بریتانیا دست‌بردار نبود، با وعده وعید و قسم دروغی او را از قلعة گاسراگیلی به منظور مذاکره با عثمانی‌ها خارج ساخت. اما بیرون شدن یزدان شیر از قلعه همان بود و دستگیریش همان. نیروی عثمانی توانست با حیله و دسایس کنسول انگلیس یزدان شیر را دستگیر نموده و به استانبول بفرستد.

 

* پاسخ‌های تفصیلی ـ توضیحی سؤالات مربوط

الف

موضوع کتاب کُردهای امپراطوری عثمانی شامل وقایع تاریخی کردستان در دو قرن از دورة اسلامی (قرون ۱۸ و ۱۹) میلادی است.

ساختار حکومتی ـ اجتماعی حاکم بر جامعة کردستان در این دوره ملوک‌الطوایفی بوده است. جامعة کردستان به‌طورکلی در این دوره، جامعه‌ای عشایری بوده و این شیوة اجتماعی بر اثر سیاست‌های ایران و عثمانی به تدریج به سوی یکجانشینی سوق داده شده است.

سرزمین کردستان در این دوره هر چند به ظاهر تحت تسلط و سیطرة سلاطین عثمانی بوده است، اما در حقیقت از نوعی حکومت خودمختاری برخوردار بود. سلاطین عثمانی یک سال پس از جنگ چالدیران (۱۵۱۵م) مناطق کردنشین امپراطوری را قبلاً به ۱۸ امارت تقسیم کردند و پس از آن جهت تقسیم قوا و تضعیف امرای محلی تعداد این امارات‌ها را به ۱۵۵ امیرنشین کوچک رساندند. در رأس هر یک از این امارت‌ها یک رئیس عشیره و یا یک سردار محلی که از خانواده‌ای متنفد و دارای مال و منال و شجاعت و سخاوت بود، قرار داشت. هر یک از این حکام کردستان در ادارة امور محلی کاملاً مستقل بوده و قلمرو تصرفات را آزادانه اداره می‌کردند و تنها با دادن مبلغی به‌عنوان خراج سالانه به باب عالی و یا گسل داشتن تعدادی سرباز به کمک عثمانی‌ها در مواقع جنگ، با سلاطین عثمانی ارتباط داشته‌اند و اکثراً حتی امرای محلی از دادن خراج سالانه به باب‌عالی نیز سرباز زده و از اوامر باب‌علی و مأمورانشان اطاعت نمی‌کردند و سلاطین عثمانی نیز جهت تضعیف و به زانو درآوردن این امرا در اکثر مواقع با حیل و دسایس گوناگون، آنان را به جان هم می‌انداختند و یا به بهانه‌های گوناگون یکی را از کار برکنار و دیگری را به جای وی می‌نشاندند و یا منطقه‌ای از مناطق تحت تصرف و قلمرو یکی از این امرا را به دیگری می‌بخشید و از این راه بین امرای محلی ایجاد اختلاف می‌کردند و تا قادر بودند آتش این اختلافات را شعله‌ورتر می‌ساختند. به‌طورکلی امپراطوری عثمانی با سیاست تفرقه‌افکنی بر منطقه حکومت می‌کرد و هیچ‌گاه نخواسته است آتش دوگانگی و خصومت فیمابین سران عشایر و امرای محلی خاموش شود. امرای محلی و سران عشایر هم با داشتن خصوصیات جنگجویی و توسعه‌طلبی اکثراً با هم در زد و خورد بوده‌اند.

از رویدادهای مهم این دوره، قیام‌های پی‌درپی امرای کُرد برعلیه سلاطین عثمانی و دست‌نشاندگان ظلم و زورگویشان، بوده است. البته تاریخ این قیام‌ها به پس از جنگ چالدیران و تقسیم کردستان بین دو امپراطوری ایران و عثمانی برمی‌گردد و سرآغاز قیام‌های ملی کردستان قیام عَمَرخان زرین چنگ بانی قلعة دمدم معروف به امیرخان برادوست، است.

به‌طورکلی می‌توان این دوره از تاریخ کردستان را دورة قیام‌های متواتر نامگذاری کرد. چنان‌که هنوز سلطان عثمانی قیام امیر بابان را درهم شکسته و نتوانسته است امیر بابان را مطیع خویش سازد. امیران بادینان و حکاری علم طغیان برمی‌افرازند و هنوز درگیری‌های این دو منطقه خاموش نشده است که امیرمحمد رواندوزی علم استقلال برافراشته و سکه به نام خود می‌زند و تازه امیرسوران با فتوای ملای خطی تسلیم باب عالی می‌شود و هنوز در راه استانبول است که امیر بدرخان میربوتان تمامی امرای محلی و سران عشایر و بزرگان دینی مسیحیان منطقه و حتی والیان ترک دست‌نشاندة سلطان را با خود هم آوانز ساخته و با همان پیمان مقدس منعقد می‌کند و نقشة استقلال و یکپارچگی کردستان از بوتان تا اردلان (کردستان ایران) را در سر می‌پروراند. تازه بدرخان بیگ با خیانت عموزاده‌اش یزدان شیر به جزیرة کرت تبعید می‌شود، که کُردهای دیرسیم به پا می‌خیزند و هنوز خون کُردهای دیرسیم بر سنگ‌فرش و دیوارهای قلاع کردستان خشک نشده است که یزدان شیر قیام می‌کند و می‌خواهد اشتباهی را که در سال ۱۸۴۷ مرتکب شده است جبران کند.

هر چند که عثمانی‌ها می‌توانند با همکاری والیان غیر کُرد و کُردهایی که از طریق تهدید و تطمیع با آنها هم آواز شده‌اند و با همکاری امپراطوری ایران و دسایس و نقشه‌های روس و انگلیس، تمامی این قیام‌ها را به خاک و خون بکشند، اما باز هم ناچار است پس از شکست هر قیام، افرادی را از خود کُردهای منطقه و حتی از نزدیکان رهبران قیام بر سر کار بیاورند و امور محلی رابه آنان بسپارند. یعنی سلاطین عثمانی ناگزیرند که ادارة امور کردستان را به خود کُردها بسپارند. مثلاً پس از شکست عبدالرحمن پاشای بابان یکی از اقوامش به نام خالدبیگ را به امارت بابان برمی‌گزینند. یا پس از شکست میرمحمد امیرسوران ناچارند برادرش احمدبیگ را به جایش بنشانند، تا به شیوه‌ای توانسته باشند مردم را ارضی نگه داشته و سرپوشی بر اعمال ننگین خود که عبارت بود از غارت اموال مردم و تجاوز به حقوق انسانی آنها و خون‌ریزی‌های بی‌شمار و قتل‌عام زنان و کودکان بی‌گناه، بگذارند. یا پس از تبعید امیربدرخان ناچارند عموزادة سرسپرده‌اش یزدان‌شیر را به امارت بوتان برسانند و یا پس از شکست تیموربیگ رئیس عشیرة بزرگ ملی، برادرش ابراهیم‌بیگ را به ریاست عشیره انتخاب می‌کنند.

سلطان عثمانی خوب می‌دانستند که کُردها ملتی هستند که حضور بیگانگان را حتی به‌صورت کارمندان دولتی نیز نمی‌توانند قبول کنند. لذا با پی بردن به این خصلت بود که پس از شکست هر قیام افرادی از بین خود مردم و حتی از نزدیک‌ترین اقوام شخصیت‌های قیام کننده را جهت ادارة امور کردستان انتخاب می‌کرد.

ب

در جریان اکثر تحولات سیاسی ـ فرهنگی در کردستان در قرون (۱۸ و ۱۹) میلادی، رهبران اکثراً به خاندان‌های بزرگ و تاریخی که اجدادشان در طول تاریخ از سرداران جنگی و یا سران عشایر و رهبران قومی بوده‌اند برخاسته‌اند. مثلاً بدرخان بیگ و یزدان‌شیر دو نفر از قیام‌کنندگان منطقة بوتان از خانوادة بزرگ عزیزان بوده‌اند، که این خانواده از قدیم‌الایام و طبقه نوشته شرفخان بدلیسی از دورة سلجوقیام در این منطقه حکمرانان بوده‌اند. این خانواده در طول تاریخ کردستان ـ خاصه در دورة اسلامی در میان کُردها دارای مقام و منزلت عظیمی بوده‌اند و امرای این خاندان اکثراً حامی فقرا و درماندگان بوده و در سخاوت و شجاعت زبان‌زد خاص و عام بوده‌اند و به علما و شاعران و هنرمندان احترام خاصی می‌گذاشتند. چنان‌که دربارشان محل تجمع شعرا و ادبای کُرد بوده و اولین شاعران کُرد، یعنی: ملای جزیری، علی حریری، احمد خانی و فقیه طیران از شاعران دربار امیران بوتان می‌باشند. از اشعار برجای مانداه از امیر عمادالدین یکی از امیران به نم این خاندان، معلوم می‌شود که اینان دارای بینش ملی اسلامی بوده‌اند. ملای جزیری عارف مشهور کُرد که کُردها او را حافظ کردستان هم نامیده‌اند، با این امر مشاعره کرده. این شاعر اولین شاعری است که نام کردستان را در اشعار خود آورده و از امیر عمادالدین به نام شاهنشاه معظم و خان خانان[۵] نام می‌برد. به دستور امرای این خاندان سورة حمد بر دورادور دیوار حصار شهر حک شده بود. بدرخان بیگ نیز به تبعیت از اسلاف خوش مسائل ملی و مذهبی را مدنظر داشت. او برای آسایش مردم قانون مالیات را اصلاح کرد و میزان مالیات را به حداقل رسانید. ق. دیتیل[۶] یکی از سیاحان غربی می‌نویسید: در راه با گروه‌های زیادی از کُردها مواجه شدم که دسته‌دسته به سوی دربار امیربوتان کوچ می‌کردند تا بتوانند در سایة عدل و دادگری او در امن و آسایش به سر ببرند.

بدرخان بیگ در سرتاسر قلمرو امارت خویش دزدی و راهزنی را ریشه‌کن کرده و رشوه‌خواری را ممنوع نموده بود.

 

ج

در اینجا تاریخچة فردی دو نفر از رهبران به نام قیام‌های قرون ۱۸ و ۱۹ در کردستان را من باب مثال می‌آوریم، که این دو رهبر عبارتند از:

۱- عبدالرحمن پاشای بابان

۲- میرمحمد رواندوز، امیر سوران

 

1- عبدالرحمن پاشا، امیر بابان

عبدالرحمن پاشا فرزند محمود پاشا از طایفة بزرگ بابان سال ۱۷۸۹ پس از فوت پدر به امارت بابان می‌رسد. عبدالرحمن پاشا قبلاً از والی بغداد که دست نشاندة امپراطوری عثمانی بود، اطاعت می‌کرد. اما پس از حملة عبدالرحمن پاشا و والی بغداد به وهابیان عربستان، حین جنگ مابین آنان اختلافاتی بروز می‌کند. از آن روز به بعد والی بغداد کینة عبدالرحمن را به دل می‌گیرد و در هر فرصتی بر علیه او اقدام می‌کند. عبدالرحمن پاشا هم با نیروی که در اختیار داشته به شدت از امارت خویش دفاع می‌کند. عبدالرحمن پاشا پس از درگیری‌هایی با والی بغداد اعلام استقلال می‌کند. اما سلطان عثمانی او را از کار برکنار کرده و یکی از اقوام او به نام خالدپاشا را در رأس امور قرار می‌دهد. عبدالرحمن پاشا با خالد پاشا درگیر شده و او را شکست می‌دهد و خود زمام امور را در دست می‌گیرد اما والی بغداد با نیروی عظیمی به او حمله کرده و او را از سلیمانیه بیرون می‌کند. عبدالرحمن پاشا به ایران پناهنده می‌شود. درگیری‌ها چندین بار روی می‌دهند تا این‌که عبدالرحمن پاشا به باب‌علی شکایت کرده و والی بغداد را موجب همة ناآرامی‌های منطقه معرفی کرده و می‌گوید که والی با بغداد با حکومت ایران دست به یکی شده و فکر جدایی ولایت بغداد را در سر می‌پروراند. نمایندگان باب عالی ضمن رسیدگی به شکایت عبدالرحمن پاشا به او حق داده و والی بغداد را مقصر می‌دانند. والی بغداد از حکم سلطان سرپیچی می‌کند و در حمله‌ای که عبدالرحمن پاشا به بغداد می‌کند، والی بغداد کشته می‌شود. عبدالرحمن پاشا گاه با ایران و زمانی با عثمانی‌ها هم ارتباط برقرار کرده و می‌کوشد با ایجاد اختلافات مرزی ایران و عثمانی را به میدان جنگ بکشاند و از این فرصت به سود کردستان استفاده کند. در زمان امارت او بارها درگیری‌های مرزی بین ایران و عثمانی روی می‌دهد. بزرگترین شکست عبدالرحمن پاشا شکستی بود که با خیانت محمودبیگ یکی از اقوامش، در منطقة دربند بازیان از لشکر ترک دید. عبدالرحمن پاشا پس از شکست سال ۱۸۱۳ به ایران پناهنده شد و در همان سال‌ها فوت کرد و پس از وی پس بزرگترش محمود پاشا به امارت بابان رسید.

 

2- میرمحمد رواندوز

میرمحمد رواندوز فرزند مصطفی بیگ امیر سوران بود. از همان اوان کودکی براثر ذکاوت و تیزهوشی نظر پدر را به خود جلب کرد. لذا پدرش او را به ملااحمد آدمی دیلیزی که آن موقع شهرة آفاق بود، سپرد تا پیش او به تحصیل علم بپردازد و به خاطر این امر اقدام به احداث مسجدی در شهر رواندوز نمود.

چون بر اثر چگونگی ادارة امور امارت بین مصطفی بیگ و پسران و خویشانش اختلافات درگرفت مصطفی بیگ سال ۱۸۱۳ به نفع میرمحمد از امارت کناره گرفت.

میرمحمد برای تقبل امارت سه شرط زیر را ارائه کرد:

۱- پدرش نباید به هیچ‌وجه در امور امارت مداخله کند.

۲- پدرش باید رواندوز را ترک کرده و در روستای اُکان مستقر شود.

۳- پدرش باید هر ماه شصت هزار ریال به او بپردازد.

درخواست‌های میرمحمد مورد قبول قرار گرفت. میرمحمد قبل از هر چیز در فکر ایجاد سپاهی منظم بود. او قلعة مستحکمی در رواندوز درست کرد و با ۳-۴ هزار ریال توانست اسلحة لازم را تهیه کند.

میرمحمد را باید از مبرزترین و کاردان‌ترین امیران کُرد آن دوره دانست چون او کارهایی را انجام داد و طرح‌هایی را ارائه داد که یک دولت مستقل به آن نیاز داشت. از اقدامات مهم اوست:[۷]

۱- تشکیل دیوان رسیدگی به شکایات مردم

۲- ایجاد سپاه منظم و حقوق‌بگیر

۳- ایجاد استحکامات نظامی در مناطق تحت تصرف خویش

۴- کندن خندق گرداگرد حصار رواندوز

۵- ایجاد قلعة رواندوز

۶- راه‌اندازی زرادخانه

۷- احداث مساجد

۸- ضرب سکه به نام خود

۹- تشکیل انجمن علما و حکما جهت تدوین قانون

۱۰- احداث پل‌های ارتباطی

۱۱- وضع قانون مالیات و سرانه

۱۲- ایجاد امنیت و آسایش و قلع و قمع راهزنان

۱۳- احترام به شاعران و نویسندگان و ادبا

۱۴- ممنوع کردن رقص‌های کُردی رشبه‌له‌ک

۱۵- ممنوع کردن خواندن نماز مردان و زنان در یک مسجد

۱۶- اعلام استقلال و توسعه قلمرو و مطیع نمودن امرا و خوانین کُرد

۱۷- ایجاد ادارة دارایی و مالیات

در دوران امارت میرمحمد شعر و ادب کُردی به لهجة سواری شکوفا شد. امیرمحمد به تحصیل علم و دانش و رونق آن بسیار اهمیت می‌داد. «روس» یکی از سیاهان اروپایی که موقع فرمانروایی میرمحمد سری به رواندوز زده است با تعجب می‌نویسد: «همین‌که به رواندوز وارد شدم و میرمحمد را دیدم، اولین سؤالی که میرمحمد کرد، در مورد چگونگی تحصیل در بریتانیا بود».

میرمحمد که سال ۱۸۱۸ با لقب میرمنصور اعلام استقلال کرد، نظر ایران و عثمانی و روس و انگلیس را به خوب جلب کرد و سرانجام با فتوای ملای خطی شکست خورد و در راه بازگشت از استانبول در نزدیکی‌های طرابزون توسط ایادی سلطان به قتل رسید.

چیزی که موجب محبوبیت امیرمحمد در بین مردم شده بود، اولاً ابهت و قاطعیت او و ثانیاً رسیدگی به شکایات مردم و طرفداری از حقوق رعایا و کمک به فقرا و مساکین بود. برخورد قاطع او با راهزنان و دزدها زبان‌زد خاص و عام بود و در این مورد داستان‌های متعددی در افواه مردم افتاده بود. از عامل دیگر محبوبیت او می‌توان احترام به شعرا و ادبا و علمای مذهبی و اجرای دستورات شرعی را نام برد.

 

د) ویژگی‌های مشترک رهبران کُرد در این دوره

جنگجویی، توسعه‌طلبی، آزادی‌خواهی و قیام برای رهایی از زیر یوغ اسارت سلاطین عثمانی، کمک به فقرا و درماندگان، سخاوت و شجاعت و رسیدگی به امور مردم، فرصت‌طلبی (از کوچک‌ترین فرصتی جهت آزادی و اعلام استقلال استفاده کرده و به محض مناسب دیدن اوضاع علم طغیان برعلیه سلطه عثمانی برافراشته‌اند).

 

 

 


[1]. نویسنده دچار اشتباه شده است. چون برعکس نوشته‌اش، ایالت از ولایت بزرگتر است. ولایت همان استانداری یا فرمانداری است. پ.ج

[۲]. استانبول می‌کوشید قلمرو حکمرانان محلی را کوچک و کوچک‌تر کند تا بتواند بر آنان تسلط یابد نه این‌که بر وسعت قلمرو آنان بیفزاید. پ.ج

[۳]. تبلس (تفلیس) با امارت بوتان فاصلة زیادی دارد. شاید منظور نویسنده بتلیس (بدلیس) بوده که در برگردان متن از روسی به کُردی بتلیس به صورت تبلیس نوشته شده باشد.

[۴]. به نظر می‌رسد این تاریخ اشتباه چاپی باشد، چون در صفحة بعد از سال ۱۸۰۱ بحث می‌کند و … .

[۵]. دیوان ملای جزیری

[۶]. کُردهای امپراطوری عثمانی، صص ۲۱۹-۲۲۱٫

[۷]هر چند در خلاصة فصل چهارم نیز این اقدامات ذکر شده است، تکرار این اقدامات را در این قسمت ضروری دانستم.

 

دریافت نسخه پی دی اف کتاب

 

 

تاریخ کُردهای امپراطوری عثمانی

نویسنده: د. جلیل جلیل

مترجم: د. کاوس فقتان (از روسی به کُردی سورانی)

چاپ: بغداد، سال ۱۹۸۷

شمارة صفحات: با کلیه تعلیفات و حواشی ۳۲۷

تهییه و تنظیم: سایت تحلیلی کردها

اشتراک مطلب با دوستان :

پاسخ دهید